خودفروشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودفروشی . [ خوَدْ / خُدْ ف ُ ] (حامص مرکب ) خودنمایی . کبرنمایی . خودستایی . لاف زنندگی درباره ٔ خود : رها کن جنس هستی را بترک خودفروشی کن . سلمان ساوجی . این جا تن ضعیف و دل خسته می خرند بازار خودفروشی از آنسوی دیگر است . حافظ. بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش . حافظ. بغیر از زیان نیست در خودفروشی اگر سود خواهی ببند این دکان را. صائب . ◄ فحشا، چه در آن فاحشه خود را بمعرض فروش دیگران می گذارد.
مترادف و متضاد واژهدان
روسپیگری، فاحشگی، قحبگی لافزن خودنما غرور، خودپرستی، تکبر
فرهنگ طیفی واژهدان
فحشا، روسپیگری، معصیت روسپی، زن بدکاره، فاحشه، قحبه، جنده، خودفروش، هرجایی، زن هرزه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی