خودکام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودکام . [ خوَدْ / خُدْ] (ص مرکب ) خودرای . متکبر. خودسر. (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات ). کله شق . مستبدبالرأی . مستبد. لجوج . عنود. یکدنده . یک پهلو. (یادداشت مؤلف ) : شهنشاه خودکام و خونریز مرد از آن آگهی گشت رخساره زرد. فردوسی . بخوانم به آواز بهرام را سپهدار خودکام بدنام را. فردوسی . همان خواهرش نیز بهرام را چنین گفت آن مرد خودکام را. فردوسی . یکی نامه نوشت از ویس خودکام برامین نکوبخت نکونام . (ویس و رامین ). مرا دیدی ز پیش مهربانی که چون خودکام بودم در جوانی چو آهو بد بچشمم هر پلنگی چو ماهی بد بچشمم هر نهنگی . (ویس و رامین ). چنان تند و خودکام گشتی که هیچ بکاری در از من نخواهی بسیچ . اسدی (گرشاسبنامه ). تا تو خودکام نباشی و از ناشایست پرهیز کنی . (منتخب قابوسنامه ص ٣). خاقانی از این طالع خودکام چه جویی گر چاشنی کام بکامت نرسانید. خاقانی . دیوانه چرا مرانهی نام دیوانه کسی است کوست خودکام . نظامی . فرزند تو گرچه هست پدرام فرخ نبود چو هست خودکام . نظامی . نباید بود از اینسان گرم و خودکام بقدر پای خود باید زدن گام . نظامی . تلخ دارد زندگی بر ما دل خودکام ما. صائب . ◄ کسی که بکام خود برآمده باشد. (ناظم الاطباء). سعید. خوشبخت : بیاورد یاران بهرام را چو بهرام خورشید خودکام را. فردوسی . بدم من نیز روزی چون تو خودکام میان خویش و پیوند دلارام . (ویس و رامین ). به بستر خفته ام با شوی خودکام برسوایی همی از من برد نام . (ویس و رامین ). بشاهی و بخوبی کامکاری چو رامین دوستی خودکام داری . (ویس و رامین ).