خودی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودی . [ خوَ / خ ُ ] (ص ) مقابل بیگانه . مقابل غریبه . آشنا. اهل . خویش . قریب . (یادداشت مؤلف ) : چو خود را ز نیکان شمردی بدی نمی گنجد اندر خدایی خودی . سعدی (بوستان ). چو نیکت بگویم بدی می کنی نه با کس که بد با خودی میکنی . سعدی (بوستان ). ♦ امثال : مثل سگ نازی آباد است نه خودی می شناسد نه غریبه . ◄ (ق ) بخودی خود. بنفسه . (یادداشت مؤلف ) : دل از رخت خودی بیگانه بودش که رخت دیگری در خانه بودش . نظامی . آنکس که کند خودی فراموش یاد دگری کجا کند گوش ؟ نظامی . ◄ (اِ) انانیت . هستی نفس . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) : با تو خودی من از میان رفت وین راه به بیخودی توان رفت . نظامی . آن بندگان که ایشان از خودی خود خلاصی یافته اند و بتصرفات جذبات در عالم الوهیت سیر دارند یک نفس ایشان بمعامله ٔ اهل دو عالم برآید و بر آن بچربد. (مرصادالعباد). از خودی سرمست گشته بی شراب ذره ای خود را شمرده آفتاب . مولوی .