خورا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورا. [ خوَ / خ ُ ] (نف ) سزاوار. لایق . شایسته . (ناظم الاطباء). درخور. (انجمن آرای ناصری ) : خورای تو نبود چنین کار بد بود کاربد از در هیربد. ابوشکور بلخی (از انجمن آرای ناصری ). خورا هرچه بینی تو از کم و بیش کند همچو خود هریکی خورد خویش . اسدی . من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزیست که شایسته ٔ پای تو بود. سعدی . شد قرص جوت خورش اگرچه قرص مه و خور بود خورایت . سلمان ساوجی (از آنندراج ). ◄ خورنده . اکول . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) خوراک اندک . (ناظم الاطباء). قوت لایموت . (برهان قاطع). ◄ خوش، و آنرا قوت و آشام نیز گویند. (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) : تن خورای گور خواهد شد به تن تا کی چری جانْت عریانست و تو بر گرد تن کرباس تن . ناصرخسرو (از آنندراج ). ◄ غانقرایا، نوعی مرض است . ◄ سرطان .