خورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورد. [ خوَرْدْ / خُرْد ] (مص مرخم، اِمص ) خرج . مقابل دخل . نفقه . هزینه . (یادداشت مؤلف ) : برِ او شد آنکس که درویش بود وگر خوردش از کوشش خویش بود. فردوسی . مرا دخل و خورد ار برابر بُدی زمانه مرا چون برادر بُدی . فردوسی . ◄ (ص ) موافق . شایسته . سزاوار. لایق . (ناظم الاطباء). درخور. خورا. بروفق . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ اندرخورد ؛ موافق . سزاوار. (یادداشت بخط مؤلف ) : مُرزش اندر خورد کیر لبوکی . معاشری . ♦ درخورد ؛ موافق . شایسته . خورد. درخور. (یادداشت بخط مؤلف ) : هر بامداد یک مثقال می باید داد... شرابی که درخورد حال و درخورد مزاج او بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گفت آن چه چیز است که دیگران داشته اند و من ندارم ؟ گفت آن وزیری است که درخورد تو باشد. (تاریخ بخارای نرشخی ). خریت از در افسار و از خری خود را شهی شمارد درخورد افسر و دیهیم . سوزنی . درخورد تست خاتم و اقبال و سروری چونانکه رخش رستم درخورد رستم است . سوزنی . ای خیال یار درخورد آمدی بی تو دانی هیچ نگشاید ز من . خاقانی . هنر درخور معرکه دارم آخر اگر ساخت درخورد او هم ندارم . خاقانی . گفت شک نیست کاین چنین خوانی نیست درخورد چون تو مهمانی . نظامی . که مرهم نهادم نه درخورد ریش که درخورد انعام و اکرام خویش . سعدی (بوستان ). نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که درخورد اوست . سعدی (بوستان ). یا رب تو دست گیر که آلاء و مغفرت درخورد تست و درخور ما آنچه ما کنیم . سعدی (طیبات ). یا مکن با پیلبانان دوستی یا طلب کن خانه ای درخورد پیل . سعدی . ◄ (اِ) خوراک . خوردنی . طعام . (ناظم الاطباء). غذا. قوت . (یادداشت بخط مؤلف ) : چار غُنده کربسه با کژدمان خورد ایشان پوست ِ روی مردمان . رودکی . برآمیختندی خورشها بهم نبودی بخورد اندرون بیش و کم . فردوسی . بر آن نیز گنجی پراکنده کرد جهانی بداد و دهش زنده کرد همی داد مر خوردشان باربار نکوئی همی کرد بیش از شمار. فردوسی . نه از خواب و از خورد بودش مزه نه بگسست از چشم او نایزه . عنصری . رونده ست و رفتنْش در مغز شیران خورنده ست و خوردش همه جان کافر. عنصری . ز خورد ناسزا پرهیز کردن به است از داروی بسیار خوردن . (ویس و رامین ). مر آن گرگ را مرگ به از دمه که بی خورد ماند میان رمه . اسدی . زن پیر نشناخت او را و گفت اگر خورد خواهی و جای نهفت . اسدی . بود همچون گوشتی کز وی گرفتی مور خورد گشت ازاین سان چون کلان شد مارخور لکلک بچه . سوزنی . خورد ترکانه عجب میسازند هندوی دو که مرا طبخ گرند. خاقانی . خوانی آراسته نهاد به پیش خوردهایی چه گویم از حد بیش . خاقانی . پس بفرمود کآورند به پیش خوان و خوردی ز شرح دادن بیش . نظامی . بازی که نشد به خورد محتاج رغبت نکند بهیچ دراج . نظامی . هم بترتیب و ساز روز دگر خوان نهادند و خوردها بر سر. نظامی . دره ها دیدم دهانْشان جمله باز گر بگویم خوردشان، گردد دراز. مولوی . لیک اللَّه اللَّه ای قوم خلیل تا نباشد خوردتان فرزند پیل . مولوی . ♦ پوشش و خورد ؛لباس و غذا : مر او را درم داد و دینار داد همان پوشش و خورد بسیار داد. فردوسی . بگنجور گفتیم تا هرکه چیز ندارددهد پوشش و خورد نیز. فردوسی . چو بیشت دهد پوشش و خورد و ساز پس آنگه چو گرگان بدرّدْت باز. اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ خورد و پوشش ؛ غذا و لباس : بزیر زمین در چه گوهر چه سنگ کز او خورد و پوشش نیاید بچنگ . فردوسی . بخورد و بپوشش بپاکی گرای بدین داد فرمان یزدان بپای . فردوسی . ♦ خورد و خوراک حسابی داشتن ؛ غذای خوب خوردن . کنایه از وضع مساعد داشتن . ◄ (مص مرخم، اِمص ) مقابل زد (از مصدر زدن ). ♦ زد و خورد ؛ کتک کاری . ◄ خوردن . تغذیه . (یادداشت بخطمؤلف ) : خورش ساز و آرامشان ده به خورد نباید جز این چاره ای نیز کرد. فردوسی . بدار و ببخش آنچه افزون بود وز اندازه ٔ خورد بیرون بود. فردوسی . چو نامه بخوانی هم اندر شتاب ز دل دور کن خورد و آرام و خواب . فردوسی . همت می دهد جام و هم آب سرد شگفت آنکه کمّی نگیرد ز خورد. فردوسی . نتابد ز پیل و نترسد ز شیر نه از کین شود مانده نز خوردْ سیر. اسدی . وآنکه او را هست خورد و ناز و خواب این سخن زی او محال و منکر است . ناصرخسرو. مرد ارچه بطبع مرد باشد نیروی تنش به خورد باشد. نظامی . خو مبر از خورد بیکبارگی خورد نگه دار بکم خوارگی . نظامی . گشادند سفره بر آن چشمه سار که چشمه کند خورد را خوشگوار. نظامی . و گفت در شبانه روزی هرکه یک بار خورد این خورد صدیقان است . (تذکرة الاولیاء عطار). بکم کردن از عادت خویش خورد توان خویشتن را مَلَک خوی کرد. سعدی (بوستان ). ♦ بخورد چیزی رفتن ؛ تنیدن و نفوذ کردن در جسمی چنانکه روغن در پوست بدن . ♦ بخورد دادن ؛ اطعام کردن . به او خورانیدن . خوراک او کردن : او را ببازار مصر بردند و پاره بکردند و بخورد سگانش دادند. (اسکندرنامه نسخه ٔ نفیسی ). چو روباه سرخ ار کلاهش دهد بخورد سگان سیاهش دهد. نظامی . ۩ غذایی به زور به کسی دادن . ۩ گذاردن که چیزی در جسمی نفوذ کند چنانکه روغن در پوست کسی مالیدن تا جذب او شود. ♦ خواب و خورد ؛ خواب و خوراک . خوابیدن و خوردن : یکایک همه سام با او بگفت زخواب و ز خورد و ز جای نهفت . فردوسی . بسی با دل خویش اندیشه کرد که من دور ماندم ز خواب و ز خورد. فردوسی . چو گاو و خر بخواب و خورد خورسند طبیعت پای جانش را شده بند. ناصرخسرو. بر خواب و خورد فتنه شدستند خرس وار. ناصرخسرو. هر کسی را کنیت و نام و لقب درخورد او پس درآرد دستشان اندر جهان خواب و خورد. انوری . دیباچه ٔما که در نورد است نز بهر هوی و خواب و خورد است . نظامی . ♦ خواب و خورد داشتن ؛ آرام و قرار داشتن . مقابل خواب و خورد نداشتن . ♦ خورد و آرام ؛ خوردن و راحت کردن : دلش گشت پربیم و سر پرشتاب وز او دور شد خورد و آرام و خواب . فردوسی . همه سر پر از گرد و دیده پرآب کسی را نبد خورد و آرام و خواب . فردوسی . ♦ خورد و شکار ؛ خوردن و شکار کردن : نیاسود یک تن ز خورد و شکار همان یک سواره همان شهریار. فردوسی . ◄ تصادف . ملاقات . ♦ برخورد ؛ تصادف . ◄ آشامیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : و اندر رباط یک چشمه ٔ آبست چندانکه خورد را بکار شود و ایشان را هیچ کشت و برز نیست . (حدود العالم ). مرا خورد خون بود بر جای شیر در آن آشیانه بسان اسیر. فردوسی . ♦ آب خورد ؛ آب خوردن . آب آشامیدن : در او نیست روینده را آب خورد که گرماش گرم است و سرماش سرد. نظامی . روان آب در سبزه ٔ آبخورد چو سیماب در پیکر لاجورد. نظامی . هم از تازی اسبان صحرانورد هم از تیغ چون آب زهر آبخورد. نظامی . ◄ (ن مف مرخم ) خورده . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ پیش خورد ؛ پیش خورده . خوردن و مصرف کردن محصول (بصورت پیش فروش ) قبل از موقعرسیدن آن : گفت که فردا بدهم من سه بوس فرخی امید به از پیش خورد. فرخی . جهان پیش خورد و جوانیت باد. نظامی . ♦ خاکخورد ؛ آنچه آنرا خاک خورده . ازبین رفته . خاک شده . ♦ زنگارخورد ؛ زنگارخورده . آنچه زنگ آن را خورده و از بین برده باشد. ۩ آنچه زنگ ِ آن را زدوده باشند. صیقلی . زدوده . پاک، چنانکه شمشیر و جز آن : چنان زد بر او تیغ زنگارخورد که زنگی ز گردش درآمد بگرد. نظامی . از این مقرنس زنگارخورد دوداندود مرا بکار بداندیش چند باید بود؟ جمال الدین عبدالرزاق . ♦ زنگ خورد ؛ زنگ خورده . زنگ زده : شد آیینه ٔ جان من زنگ خورد زدایم بدان زنگ از آئینه گرد. نظامی . ♦ سالخورد ؛ سالخورده . پیر. مقابل جوان : ای مادر نامهربان هم سالخورد و هم جوان . ناصرخسرو. تو ای مغز پوسیده ٔ سالخورد ز گستاخی خسروان بازگرد. نظامی . برآورد سر سالخورد از نهفت جوابش نگر تا چه پیرانه گفت ... سعدی (بوستان ). ♦ شیرخورد ؛ شیرخورده، چون : طفل شیرخورد. ۩ کف شیر. سرشیر. (ناظم الاطباء). ♦ نیم خورد ؛ نیم خورده . بازمانده ٔ طعام کسی . قسمتی از غذا که پس از تناول در ظرف بماند : تشنه را دل نخواهد آب زلال نیم خوردِ دهان گندیده . سعدی (گلستان ). ◄ (ص ) خُرد. کوچک . اندک . قلیل . باریک . کوتاه . قصیر.(ناظم الاطباء). هر چیز ریز. ♦ پشه ٔ خورد ؛ پشه ٔ کوچک . (ناظم الاطباء). ♦ خورد کردن ؛ ریزه ریزه کردن . (ناظم الاطباء). ♦ خورد و مرد ؛ ریزه از هر جنس . (ناظم الاطباء). ♦ کارِ خورد ؛ کارِ خُرد. کار حقیر و بی اهمیت : مُرد مرادی نه همانا که مرد مرگ چنان خواجه نه کاریست خورد. رودکی . ◄ خرد. کم سال . کودک . بچه که سالی چند بر او گذشته باشد : گرفتیم و دیدیم راز سپهر ندارد بدین کودک خورد مهر. فردوسی . و گفت یا کودک، گواهی ده میان یوسف و زلیخا، بفرمان خدای تعالی بپا خاست و گفت یا عزیز، تو این غلام را چرا عذاب کنی بی گناه است و... تو خوردی چگونه سخن میگویی ؟ (قصص الانبیاء). چون موسی از مناجات فارغ شد در دل وی افتاد که فرزند خورد دارم . (قصص الانبیاء).