خور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خور. (اِخ ) دهی است از دهستان کوهپایه ٔ بخش بردسکن شهرستان کاشمر، واقع در ٢٤هزارگزی شمال خاوری بردسکن سر راه مالروعمومی ریوش . این دهکده کوهستانی و معتدل و دارای ١٢١٢ تن سکنه می باشد. آب آن از رودخانه و محصول آن غلات و بنشن و راه مالرو می باشد. مزرعه ٔ شقایک و علی قبایی جزء این ده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
خور. (اِخ ) قصبه ٔ مرکزی بخش خور و بیابانک شهرستان نایین، واقع در ٢٢٠هزارگزی شمال خاوری نایین به مختصات جغرافیایی زیر: طول آن ٥٥ درجه و ٢ دقیقه و ٣٠ ثانیه ٔ شرقی از نصف النهار گرینویچ و عرض ٣٣ درجه و ٤٧ دقیقه ٔ شمالی . ارتفاع آن از سطح دریا ٩٢١ متر. اگر ظهر تهران ساعت ١٢ باشد ظهر خور ساعت ١٢ و ١٣ دقیقه و ١٢ ثانیه می باشد. موقعیت طبیعی : جلگه و کویر و آب و هوای آن گرمسیری با٨٢١ تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آن غلات و خرما می باشد. شغل اهالی زراعت و از صنایع دستی محلی کرباسبافی و لیف خرما بافی است . راه ماشین رو و دارای ادارات دولتی بخشداری و بهداری و آمار و پست و تلگراف و دارایی و دفتر ازدواج و طلاق و ژاندارمری و نماینده ٔ فرهنگ و دبستان دخترانه و پسرانه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).
خور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِخ ) نام دهی است ببلخ و از آنجاست محمدبن عبداﷲبن عبدالحکم . (منتهی الارب ).