خوشنودی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشنودی . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (حامص ) مقابل خشم . مقابل غضب . (یادداشت مؤلف ). رضا. خوشحالی . رضایت . خرمی . فرح . شادمانی . (ناظم الاطباء) : جهانی به آیین بیاراستند چو خوشنودی پهلوان خواستند. فردوسی . زینهمه بهتر مر ایشان را همی حاصل شود چیست آن خوشنودی شاه و رضای کردگار. فرخی . نامه ها رفت به اسکدار بجمله ٔ ولایت ... تاوی را استقبال کنند بسزا و سخت نیکو بدارند چنانکه به خوشنودی رود. (تاریخ بیهقی ). سلطان بسیار نیکویی گفت و از وی خوشنودی نمود. (تاریخ بیهقی ). بهر خوشنودی حق پیش آر دست کان بمقدار کراهت آمده ست . مولوی .