خون خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون خوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) خوردن خون . کنایه از کشتن، کنایه از قتل : خاطر عام برده ای خون خواص خورده ای ما همه صید کرده ای خود ز کمند جسته ای . سعدی . حسد مرد را بر سرکینه داشت یکی را بخون خوردنش برگماشت . سعدی . که بندی چو دندان بخون دربرد ز حلقوم بیداد گر خون خورد. سعدی (بوستان ). ◄ غم و اندوه و تعب فراوان بردن . سخت اندوه و غم بردن . رنج فراوان کشیدن . تعب بسیار تحمل کردن : پس شاه نیز او فراوان نزیست همه ساله خون خورد وخون می گریست . نظامی . که وقت یاری آمد یاریی کن درین خون خوردنم غمخواریی کن . نظامی . خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس وانجاس و عنا. مولوی . توانگر خود آن لقمه چون میخورد چو بیند که درویش خون می خورد. سعدی . ترا کوه پیکر هیون می برد پیاده چه دانی که خون میخورد. سعدی . چه خوری خون چو لاله ٔ دلسوز خوش نظر باش و بوستان افروز. خواجوی کرمانی . خون خور و خامش نشین که آن دل نازک طاقت فریاد دادخواه ندارد. حافظ. من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر برلب زده خون می خورم و خاموشم . حافظ. بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی . حافظ. ◄ آشامیدن خون : ریگ زند ناله که خون خورده ام ریگ مریزید نه خون کرده ام . نظامی . ♦ خون جگر خوردن ؛ رنج بسیار کشیدن . غصه ٔ بسیار خوردن : سعدی بخفیه خون جگر خورد بارها این بار پرده از سر اسرار برگرفت . سعدی . ◄ آزار دادن . رنج دادن . موجب رنجوری کسی شدن : مخور خونم که خون خوردم ز بهرت غریبم آخر ای من خاک شهرت . نظامی . خون هزار وامق خوردی بدلفریبی دل از هزار عذرا بردی بدلستانی . سعدی . گفتم که نریزم آب رخ زین بیش بر خاک درت که خون من خوردی . سعدی . ◄ آزار کشیدن . رنج کشیدن : جان داد و درون بخلق ننمود خون خورد و سپر بدر نینداخت . سعدی (ترجیعات ).