خویش را گم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خویش را گم کردن . [ خوی / خی گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مغرور بودن . متکبر بودن . رتبت و حالت خود نشناختن . (آنندراج ). پا از حدخود بیرون گذاردن . بحد و اندازه ٔ خود واقف نبودن . حد خود ندانستن . بگذشته ٔ خود توجه نکردن : دیو از شکل سلیمان پای بر مسند گذاشت یافت چون نااهل دولت خویش را گم می کند. مخلص کاشی (از آنندراج ). ◄ مضطرب و سراسیمه شدن . (آنندراج ). گیج شدن . دست و پای خود را گم کردن : خویش را از بیم چرخ کینه ور گم کرده ام دست و پا چون طفل از دست پدر گم کرده ام . ملامفیدبلخی (از آنندراج ). عجب دوستی یافت از مایه اش از آن خویش را کرد گم سایه اش . محمدسعیداشرف (از آنندراج ).