واژه جو

خیره سار

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خیره سار. [ رَ / رِ ] (ص مرکب ) خیره سر : ای کینه ور زمانه ٔ غدار خیره سار بر خیره تیره کرده بما بر تو روزگار. مسعودسعد. هر که او خیره سار مستحل است گر بدزدد ز شعر من بحل است . سنائی (حدیقه ص ٧١٨). ◄ متحیر. سرگشته : ز میدان گذشتند فرجام کار روانشان سراسیمه دل خیره سار. فردوسی . چه بودت که درمانده ای خیره سار. شمسی (از یوسف و زلیخا). رجوع به خیره سر شود.

معنی خیره سار | واژه جو