خیلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیلی . [ خ َ / خ ِ ] (ص نسبی ) مهتر اسبان (یادداشت مؤلف ) : یکی کرباس خرجی داد کان را نپوشد هیچ خیلی و بکیجی . سوزنی .
خیلی . [ خ َ / خ ِ ] (ق ) بسیار. بس . فراوان . بغایت . بی نهایت . (ناظم الاطباء). بسیار مطلق . (یادداشت مؤلف ). این کلمه به این معنی مستعمل قدماء نبوده است و اصل آن از «خیل » بمعنی گروه اسبان و سواران و یاءوحدت است و عبارت «اندک اندک خیلی گردد و قطره قطره سیلی » در گلستان سعدی بهمین معنی است نه بمعنی بسیار که امروز مصطلح است . (یادداشت مؤلف ) : ابرغم دیشب گذاری بر من بیمار کرد بر سرم خیلی ستاد و گریه ٔ بسیار کرد. حمیدی (از آنندراج ). ♦ امثال : خیلی آب می بردتا این کار بشود ؛ یعنی چندین امر در این میان واقع میشود تا این کار انجام شود و این مثل در مقام تعذر و غرابت امری است . چون یافتند مردم دیده سراغ تو این خیلی آب برد که بردند پی در آب . نعمت خان عالی (از آنندراج ). ♦ خیلی خوب ؛ بسیار خوب . بسیار عالی . بسیار نیکو. ♦ خیلی دست داشتن در جائی ؛ بسیار یار و رفیق داشتن . خیلی همراه و مرید داشتن . ♦ خیلی دست داشتن در کاری ؛ ماهربودن و متبحر بودن در آن . ♦ خیلی زود ؛ بسیار زود. مقابل خیلی دیر. ◄ مدتی . (ناظم الاطباء).