داد راست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داد راست . [ دْ / دِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) حاکم بحق . داور عادل . عادل براستی . (برهان ) : بگفت این و از دیده آواز خاست که ای شاه نیک اختر دادراست . فردوسی . وزیر خردمند برپای خاست چنین گفت کای داور دادراست . فردوسی . چو آواز بشنید برپای خاست چنین گفت کای مهتر دادراست . فردوسی . جهان آفرین داور دادراست همی روزگاری دگرگونه خاست . فردوسی . چو این کرده شد سام برپای خاست بگفت ای گزین مهتر دادراست . فردوسی . خداوند بخشنده ٔ دادراست فزونی کسی را دهد کش هواست . فردوسی . جهان پهلوان سام برپای خاست بدو گفت کای داور دادراست . فردوسی . جهاندار یزدان بود دادراست که نفزود در پادشاهی نه کاست . فردوسی . بپیش جهانداربرپای خاست بدو گفت کای خسرو دادراست . فردوسی . چو بشنید جاماسب برپای خاست چنین گفت کای خسرو دادراست . فردوسی . ◄ صفتی خدای تعالی را : یکی جامه ٔ ترسکاران بخواست بیآمد سوی داور دادراست . فردوسی . کنون آمدم تا زمانم کجاست بپیش تو ای داور دادراست . فردوسی . چو او را بکشتند برپای خاست چنین گفت کای داور دادراست . فردوسی .