داد ستاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داد ستاندن . [ س ِ دَ ] (مص مرکب ) حق خود گرفتن . داد ستدن : کیست که گوید ترا نگر نخوری می می خور و داد طرب ز مستان بستان . ابوحنیفه ٔ اسکافی . بشعر داد بدادیم داد ما تو بده که ما چو داد بدادیم داد بستانیم . مسعودسعد. که برادر شما را دیوان کشتند ومرا بنمودند که ایشان کجایند، و در آنجا بخواهم شد تا داد فرزند خود را بستانم . (قصص الانبیاء ص ٣٣). داد عمر از زمانه بستانیم جان بوام از چمانه بستانیم . خاقانی . نقل است که شقیق در سمرقند مجلس میگفت، روی بقوم کرد و گفت ای قوم اگر مرده اید بگورستان و اگر کودکید بدبیرستان و اگر دیوانه اید به بیمارستان واگر کافرید کافرستان و ار بنده اید داد مسلمانی از خود بستانید ای مخلوق پرستان . (تذکرةالاولیاء عطار). بترس ز آه دل بینوا که روز جزا تظلم آورد و از تو داد بستاند. سعدی . پیداست که امر و نهی تا کی ماند ناچار زمانه داد خود بستاند. سعدی . نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان ازو داد خلق . سعدی . رها نمیکند ایام در کنار منش که داد خود بستانم ببوسه از دهنش . سعدی . ساقی بده و بستان داد طرب از دنیا کاین عمر نمی ماند وین عهد نمی پاید. سعدی . رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی . عبید زاکانی . شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش . حافظ. ◄ داد دادن . داد کردن . حق مظلومی از ظالمی گرفتن . خواستن حق ستمدیده ای از ستمکشی . انتصار. (منتهی الارب ).انتصاف . (منتهی الارب ) : شغل همه برسنجی داد همه بستانی کار همه دریابی حق همه بگزاری . منوچهری . گر تو زان فاسق ستانی داد من بر تو و داد تو خوانم آفرین . خاقانی . ز روزگار عزیز تو آن طمع دارم که داد من بستانی ز روزگار لئیم . عبدالواسع جبلی .