داد و دهش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داد و دهش . [ دُ دَ هَِ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) از اتباع . عطا و بخشش . عدل و سخا : بفرمان یزدان پیروزگر بداد و دهش تنگ بسته کمر. فردوسی . بداد و دهش دل توانگر کنید از آزادگی بر سر افسرکنید. فردوسی . بر آن نیز گنجی پراکنده کرد جهانی بداد و دهش زنده کرد. فردوسی . بداد و دهش گیتی آباد دار دل زیردستان خود شاد دار. فردوسی . بداد و دهش دست را برگشاد همه ساز و آیین شاهان نهاد. فردوسی . چو داد و دهش باشد و راستی نپیچد دل از کژی و کاستی . فردوسی . سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیر و آرام جوی . فردوسی . جهان را بداد و دهش نو کنم مگر کز بدان باغ بی خو کنم . فردوسی . دو گیتی بداد و دهش داشتند به بیداد بر چشم نگماشتند. فردوسی . بداد و دهش یافت این نیکوئی توداد و دهش کن فریدون توئی . سعدی .