داده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از دادن . مبذول . بخشیده . عطا کرده : دل بمهر امیر دادستم کس نگوید که داده باز ستان . فرخی . چون کریمان کز عطای داده نسیانشان بود عفو حق را از خطای خلق نسیان دیده اند. خاقانی . آخر آن بوسه که روزی دادی داده را روز دگر باز مگیر. خاقانی . بدارا نداد آنچه داد از نخست همان داده را نیز ازو باز جست . نظامی . ◄ عطا. عطیه . بخشش : ببایدش دادن بسی خواسته که نیکو بود داده ناخواسته . دقیقی . خواسته ننهد و ناخواسته بسیار دهد از نهاده ٔ پدر و داده ٔ دارنده اله . فرخی . داده ٔ خود سپهر بستاند نقش اﷲ جاودان ماند. سنائی . داده ٔ تو نه زان نهادم پیش تا رجوع افتدت به داده ٔ خویش . نظامی . قسمت حق است مه را روی نغز داده ٔ بخت است گل را بوی نغز. مولوی . کلمه ٔ داده را در این معانی ترکیباتی است چون : آب داده ؛ گوهردار؛ تیزکرده . ♦ تاب داده ؛ با تاب، پیچان : لعلش چو عقیق گوهرآگین زلفش چو کمند تاب داده . سعدی . ♦ خداداده ؛ عطیه ٔ الهی . بخشش الهی : بملک خداداده خرسند باش . نظامی . خداداده را چون توان بست راه . نظامی . خدادادت این چیره دستی که هست مشو بر خدادادگان چیره دست . نظامی . چو شه دید گنج فرستاده را چهار آرزوی خداداده را... نظامی . ♦ دل داده ؛ عاشق . دلباخته : دلداده را ملامت کردن چه سود دارد میباید این نصیحت کردن بدلستانان . سعدی . ♦ رنگ داده ؛ بارنگ . رنگین : بیا ساقی آن رنگ داده عبیر... نظامی . ♦ زهرآب داده ؛ آغشته به آب زهر. زنهارداده ؛ در پناه گرفته شده . ♦ ناداده ؛ عطا نکرده . نبخشیده . ◄ کنایه از نصیب و قسمت است : تو مخروش وز داده خرسند باش به گیتی درخت برومند باش . فردوسی . در کام اژدها و پلنگ آب خورده ایم هر صبح و شام داده ٔ ما میرسد بما. میرزا صدرالدین مشهدی (از آنندراج ). ◄ پرداخته شده (پول ). (در اصطلاح بانک ).