داغ زنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داغ زنده . [ غ ِزِ دَ / دِ ] (ترکیب وصفی ) داغی که مدام خون چکان باشد از این جهت داغی را که برای اماله ٔ مواد نزلات سوزند و نگذارند که به شود داغ زنده گویند : شد از تراوش خون رنگ پنبه سرخ ببین که داغ زنده ٔ ما را کفن ز برگ گل است . خان زمانی امانی (از آنندراج ). ♦ زنده بودن داغ ؛ چون یکی از عزیزان بمیرد و دیگری درصدد مردن باشد گویند هنوز داغ فلان عزیز زنده است و این هم می خواهد داغ بالای داغ بگذارد.