داغ کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داغ کشیدن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) داغ برکشیدن . داغ کردن . داغ بر رخ یا سینه کشیدن کسی را. نشان بر او از آهن تفته نهادن علامت بندگی را : پیش یکران ضمیرش عقل را داغ بر رخ کش به لالائی فرست . خاقانی . دل میکشد بداغ تو هر لحظه سینه را داغی بکش بسینه غلام کمینه را. کمال خجندی . ز سر تازه کن عیش پدرام را بکش داغ خود گور ایام را. ظهوری . بفرمود تا داغشان برکشند حبش زین سبب داغ بر سر کشند. نظامی . که نوک سنانش ز بس تف و تاب کشد داغ بر جبهه ٔ آفتاب . ؟ یا داغ مهجوری بر جبین تو کشند، یا تاج مقبولی بر سرت نهند. (مجالس سعدی ).