دامن زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامن زدن . [ م َ زَ دَ ](مص مرکب ) حرکت دادن دامن باد کردن را. بحرکت دادن دامن باد کردن یا باد زدن چیزی را چون آتش و غیره . ♦ دامن زدن آتش ؛ افروختن آتش . شعله ور کردن آن . ♦ دامن زدن آتش فتنه ؛ غلیظ کردن شر و فتنه . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). آتش فتنه دامن زدن . تیز کردن و برافروختن آن . ♦ دامن زدن چراغ ؛ کنایه است از کشتن چراغ . (آنندراج ). دامن بر چراغ افشاندن . (آنندراج ) : آنجا که شمع روی تو افروخت باغبان دامن زند چراغ گل نورسیده را. ابوطالب کلیم . روشن نمیشود شب ما ای علی مگر این ناله دامنی بچراغ سحر زده ست . علی قلی بیک . نیز رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٩٦ شود.