دامن سوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامن سوار. [ م َ س َ ] (ص مرکب ) سوار بر دامن . کنایه است از طفلی که دامن قبا و جامه از میان دو پای خود برآورد و خود را سوار پندارد و بازی کند. (از آنندراج ). کودکی که گوشه های دامن یا قسمتهای آونگان جامه ٔ خود از میان دو پای برآرد اسب وار و خویشتن سوار اسب پندارد : همچو طفلان جملگی دامن سوار گوشه ٔ دامن گرفته اسب وار. مولوی . کودکان را حرص می آرد غرار تا شوند از ذوق دل دامن سوار. مولوی . گر ز جولان بازماند آسمان طفل طبع خاکدان دهر را دامن سواری گو مباش . صائب . از صف مردان جگرداری نمی آید برون ورنه گردون کودک دامن سواری بیش نیست . صائب (از آنندراج ).