دامن گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامن گرفتن . [ م َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) میان انگشتان دست یا میان دو پای قرار دادن دامن . اخذ قسمت سفلای فروهشته ٔ جامه . گرد آوردن قسمت پایین لباس در میان دست یا سر انگشتان : تشذر؛ دامن بمیان پای گرفتن . (منتهی الارب ). ◄ کنایه از متوجه ساختن کسی را بانجام کردن کاری : مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت . سعدی . ◄ فرا چنگ آوردن . داشتن بدست : بیدار شو و بدست پرهیز چون سنگ بگیر دامن حق . ناصرخسرو. سعدیادامن توحید گرفتن کاریست که نه از پنجه ٔ هر بوالهوسی برخیزد. سعدی . ♦ دامن کسی گرفتن ؛ بازداشتن او از حرکت . رها نکردن که برود. از حرکت بازداشتن . مانع رفتن او شدن . مانع ترک کردن وی شدن : چند فشانی آستین بر من و روزگار من دست رها نمی کند عشق گرفته دامنم . سعدی . ♦ دامن گرفتن کسی را یا چیزی را ؛ متوسل باو شدن . ازو خواستن . او را خواهانی نمودن . پناه باو بردن . باوملحق شدن : زین دیو بی وفا چو شدی نومید اکنون بگیر دامن حورالعین . ناصرخسرو. اگر عاشقی دامن او بگیر و گر گویدت جان بده گو بگیر. سعدی . مکن که روز جمالت سر آید ار سعدی شبی بدست دعا دامن سحر گیرد. سعدی . ۩ ازو دادخواهی کردن . بدادخواهی چنگ در دامن او زدن : اگر رحمت نیاری من بمیرم در آن گیتی ترا دامن بگیرم . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). نیز رجوع به ترکیب «دامن کسی را گرفتن » ذیل لغت دامن شود.