دامن کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامن کشیدن . [ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ذیل جامه بر زمین فروهلیده رفتن . ◄ رفتن بناز و تکبر. خرامیدن بفخر و ناز و تبختر : همتم دامنی کشد ز شرف هر کجا چرخ را گریبانیست . مسعودسعد. ◄ فراهم گرفتن دامن . برچیدن دامن ◄ فروتنی کردن . تواضع نمودن . ◄ کنایه از اجتناب نمودن و اعراض کردن بود از چیزی . (انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر). رو گرداندن . ♦ دامن کسی یا چیزی کشیدن ؛ در اوآویختن بخواهش . دست در او زدن بخواهانی : نه دل دامن دلستان می کشد که مهرش گریبان جان می کشد. سعدی . ۩ متوجه ساختن کسی را به مطلبی یا امری آنگاه که سخن نتوان گفتن یا نشاید گفتن . نمودن علامتی متوجه کردن صاحب دامن را بسوی خود یا بدرک مطلبی و موضوعی یا تحریک و تشویق کردن وی بگفتن چیزی و یا کردن کاری و یا بباز داشتن از ارتکاب عملی و یا گفتن سخنی . ♦ دامن کشیدن از ؛ دوری جستن از. اعراض کردن از. ترک گفتن . خویشتن را دورداشتن از. (بهار عجم ) : بر آن گروه بخندد خرد که بر بدنی که روح دامن ازو درکشیده می گریند. عقیقی سمرقندی . خاقانی اگر نه اهل جستی دامن ز جهان کشیده بودی . خاقانی . نباید از منت دامن کشیدن بحالت بهترک زین باز دیدن . نظامی . دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت دامنکشان سندس خضرند وعبقری . سعدی . بازآ که چشم بد ز رخت دفع می کند ای تازه گل که دامن ازین خار می کشی . حافظ. بوحدت داغ دارد از دوئیها الفت یارم که سر زد از گریبان من و دامن کشید از من . رایج . نی همین می رمد آن نوگل خندان از من می کشد خار درین بادیه دامن از من . کلیم . نیز رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٤٤ شود. ♦ دامن کشیدن بر... ؛ گذشتن . ترک کردن : تو آگهی که مرا اینقدر قناعت هست که بر متاع غرور جهان کشم دامن . عبدالواسع جبلی . ♦ دامن کشیدن به ... ؛ رفتن به ... . خرامیدن به : در جهان کش بسروری دامن برفلک نه بافتخار قدم . مسعودسعد. ♦ دامن کشیدن در... ؛ براه آن رفتن . ملازم آن شدن : چون بود اکراه با چندین خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی . مولوی .