دامنگیر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامنگیر شدن . [ م َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آخذ دامان گشتن . گیرنده ٔ ذیل و دامان گردیدن . ◄ باعث سکون گردیدن . بازدارنده ٔ از جنبش گشتن . ◄ متوسل شدن . ملتجی گردیدن . روی آوردن به . پناه بردن به داد خواستن . قصه دفع کردن .قصه برداشتن . تظلم کردن . ◄ مدعی شدن . ◄ ملازم و غیرمفارق شدن . جدائی ناپذیرفتن . ♦ دامنگیر شدن امری یا مطلبی ؛ قرین او گشتن . ملازم غیرمفارق او شدن . روی بدو کردن : مردی را نشان یافت که او را همین معنی دامنگیر شده . (سندبادنامه ص ٢٦٦). این بدبختی که دامنگیر تبی ها شد مجازاتی بود که خدایان بدو دادند. آنگاه که درد طلب دامنگیر او شد. ♦ دامنگیر کسی شدن ؛ بگردن او افتادن . ناچارگشتن به تبعیت و اطاعت و انجام کردن . ♦ دامنگیر شدن ؛ خرجی کسی را متکفل شدن . ♦ دامنگیر بادافراه گناهی شدن ؛ عقوبت کشیدن .