دامنگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامنگیر. [ م َ ] (نف ) گیرنده ٔ دامن . آخذ دامان : هزار گونه غم از هر سوئیست دامنگیر هنوز در تک وپوی غم دگر میگشت . سعدی . ♦ خار دامنگیر ؛ خار که بسبب داشتن نوکهای برگشته ٔ تیز چون دوژه و نظایر آن بدامن بند شود : چون تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس سربسر روی زمین گو خار دامنگیرباش . صائب . ◄ کنایه از باعث سکون و مانع شونده . (از برهان ). از حرکت بازدارنده . مانع حرکت . از جنبش بازدارنده : والی ری بند بر عزمم نهاد نیک دامنگیر شد بندش مرا. خاقانی . ♦ خاک دامنگیر ؛ بازدارنده از حرکت و عزیمت . که عزم رحیل بدل به اقامت کند : فتاده ام بطلسم کشاکش تقدیر نه گرد خانه بدوشم نه خاک دامنگیر. خاقانی . با خرابیهای ظاهر دلنشین افتاده ام سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من . صائب . خاک ری دامنگیرست . ری خاکش دامن گیرست . غریبی خاک دامنگیردارد. ♦ زمین دامنگیر ؛ خاک و منزل دامنگیر. ♦ عشق دامنگیر ؛ که مفارقت نکند. جدائی ناپذیر. غیرمفارق . ملازم . درآویزنده : عشق دامنگیر گریبان تدبیر گرفت . (سندبادنامه ص ٦٨). ولی چون عشق دامنگیر بودش دگر بار از ره عذر آزمودش . نظامی . ♦ منزل دامنگیر ؛ مانع آینده از حرکت : مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود کنون ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یارب منزلی بود. حافظ. ♦ هوای دامنگیر ؛ درآویزنده .مفارقت ناپذیر : مرا نماند روزی هوای دامنگیر که بی گناه برآید سر از گریبانم . سوزنی . ◄ مجازاً متوسل . روی آورنده و پناه برنده : کسی کاین خضر معنی راست دامنگیر چون موسی کف موسی و آب خضر بینی در گریبانش . خاقانی . ◄ داده خواه . قصه بردار. متظلم . ◄ کنایه از مصاحب است . (برهان ). قرین . ملازم : کفر و کذب این دو راست خرمن کوب نحس و فقر آن دو راست دامنگیر. خاقانی . ◄ کنایه از مدعی باشد. (انجمن آرا). مدعی . (برهان ).