دامگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامگه . [گ َه ْ ] (اِ مرکب ) دامگاه . مخفف دامگاه : پرواز چون کنند ازین دامگه برون دو قاف را گرفته بچنگال میبرند. ناصرخسرو. اهل تمیز و عقل ازین دامگاه صعب غافل نیند گرچه بدین دامگه درند. ناصرخسرو. هرلحظه هاتفی بتو آواز میدهد کاین دامگه نه جای امانست الامان . خاقانی . درین دامگه ارچه همدم ندارم بحمداﷲ از هیچ غم غم ندارم . خاقانی . هر مرغ را که روزی زلف تودامگه شد آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد. خاقانی . صیاد قضا نهاد دامت از دامگه قضات جویم . خاقانی . ز این دامگه اعتکاف بگشای بر عجز خود اعتراف بنمای . نظامی . ترا ز کنگره ٔ عرش میزنند صفیر ندانمت که درین دامگه چه افتادست . حافظ. آه از آن جور و تطاول که درین دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود. حافظ. طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که درین دامگه حادثه چون افتادم . حافظ. درین دامگه شادمانی کم است . حافظ. ♦ دامگه غول ؛ دامگاه غول . دنیا.