دامگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامگاه . (اِ مرکب ) دامگه . جای دام . آنجاکه دام نهند یا نهاده بود. جای دام کشیدن . (آنندراج ). آنجا که تله گذارند یا گذارده بودند : اهل تمیز و عقل از این دامگاه صعب غافل نیند گرچه بدین دامگه درند. ناصرخسرو. وارهان زین دامگاه غم مرا کآرزوی آشیان می آیدم . خاقانی . زالیست گرگ دل که ترا دنبه می نهد زین دامگاه گرگ فسونگر گذشتنی است . خاقانی . وگستاخ وار پیش دامگاه کودکان پرید. (سندبادنامه چ استانبول ص ٣٣٥). با قفس قالب ازین دامگاه مرغ دلش رفته بآرامگاه . نظامی . چون شده ای بسته ٔ این دامگاه رخنه کنش تا بدر آیی براه . نظامی . یافت از دامگاه آن ددگان کوچه راهی بکوی غمزدگان . نظامی . دلش چون شدی سیر از این دامگاه در آن خرگه آوردی آرامگاه . نظامی . هوای لطف تواز بهر صید مرغ دلان ز دامگاه رجا دانه ٔ گمان برداشت . سیف اسفرنگ . تا هست روی خرمش، دامست زلف پرخمش دلها چو مرغ اندر غمش، از دامگاه آویخته . عطار. ز حرص دانه درین دامگاه نزدیکست که همچو مور ترا بال و پر شود پیدا. صائب . هر مرغ دل که زلف تو میسازدش هلاک از دامگاه حادثه آزاد میکند. خواجه آصفی . حاش الصید؛ گرداگرد صید درآمدن تا بدامگاه آید. (منتهی الارب ). احواش ؛ گرداگرد صیدبر آمدن تا بدامگاه آید. (منتهی الارب ). ◄ کنایه از دنیا نیز هست . ♦ دامگاه خرد ؛ کنایه از دنیاست . ♦ دامگاه دیو ؛ کنایه از دنیا و عالم سفلی است . (برهان ). ♦ دامگاه ستور ؛ دامگاه دیو. عالم سفلی . (برهان ). ♦ دامگاه ستوران ؛ دامگاه دیو. (آنندراج ). بمعنی دامگاه ستورست که جهان فانی و عالم سفلی باشد. (برهان ). ♦ دامگاه غول ؛ دنیا. دامگه غول . دامگاه گرگ . دامگاه دیو. (آنندراج ).