داو خواستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داو خواستن . [ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) پیشی نوبت خواستن . خواستار نوبت مقدم شدن : از قضا در ده وبای گاو خاست از اجل این روستایی داو خواست گاو را بفروخت حالی خر خرید گاویش بود و خری بر سر خرید چون گذشت از بیع ده روز شمار از وبای خر خرش میمرد زار. عطار.