واژه جو

داوری افکندن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

داوری افکندن . [ وَ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) داوری انداختن . داوری بپا کردن . رجوع به داوری شود. ◄ داوری بردن : بپیچی تو زان گرچه نیک اختری چو با کردگار افکند داوری . فردوسی . ♦ داوری بفردا افکندن ؛ از حال به استقبال حوالت دادن : هم امروزاز پشت بارت بیفکن میفکن بفردا مر این داوری را. ناصرخسرو.

معنی داوری افکندن | واژه جو