در بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
در بستن . [ دَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) پیش کردن در. بستن در. (ناظم الاطباء). ارتاج . ازلاج . اغلاق . (از منتهی الارب ) (دهار). ایصاد. (دهار) (المصادر زوزنی ). غلق : دارالشّفای تو بنبسته ست در هنوز تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم . سعدی . در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند. سعدی . دری بروی من ای یار مهربان بگشای که هیچ کس نگشاید اگر تو دربندی . سعدی . در روی تو گفتم سخنی چند بگویم رو باز گشادی و در نطق ببستی . سعدی . ♦ در بروی بستن ؛ کنایه از انزوا و خانه نشینی : نام نکوئی چو برون شد ز کوی در نتواند که ببندد بروی . سعدی . ♦ در بروی کسی بستن ؛ مانع داخل شدن وی به جایی گشتن : شنیدم که مغروری از کبر مست درِ خانه بر روی سائل ببست . سعدی . گر دری از خلق ببندم بروی بر تو نبندم که بخاطر دری . سعدی . ولیکن صبر و تنهایی محالست که نتوان در بروی دوست بستن . سعدی . ما در خلوت بروی غیر ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم . سعدی . ♦ در بستن از روی کسی ؛ به روی کسی در بستن . مانع ورود وی شدن : از رای تو سر نمی توان تافت وز روی تو در نمی توان بست . سعدی . رجوع به بستن شود.
دربستن . [ دَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) بستن . بند کردن . (آنندراج ) : دردرج سخن بگشای در پند غزل را در بدست زهد دربند. ناصرخسرو. دربند مدارا کن و دربند میان را دربند مکن خیره طلب ملکت دارا. ناصرخسرو. پس آدم مشتی گندم پراکنده کرد و گاو دربست و می راند. (قصص الانبیاء ص ٢٣). میان دربست شیرین پیش موبد به فراشی درون آمد به گنبد. نظامی . میان دربند و زور دست بگشای برون شو دستبرد خویش بنمای . نظامی . چو مریم روزه ٔ مریم نگهداشت دهان دربست از آن شکر که شه داشت . نظامی . در گنبد به روی خلق دربست سوی مهد ملک شه دشنه در دست . نظامی . به افسون از دل خود رست نتوان که دزد خانه را دربست نتوان . نظامی . برخیز و درِ سرای دربند بنشین و قبای بسته واکن . سعدی . بفرمود تا در سرای را دربستند. (تاریخ قم ص ٢٠٢). ♦ بار دربستن ؛ کالا یا اجناس را بر هم نهادن و بستن : بروزگار متقدم چنان بودی که بیاعان بارهای کازرونی دربستندی و غربا بیامدندی و همچنان دربسته بخریدندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٦). ♦ چشم دربستن ؛ دیده بر هم نهادن . صرف نظر کردن . چشم پوشیدن : زمحنت رست هر کو چشم دربست بدین تدبیر طوطی از قفس رست . نظامی . ♦ شمشیر به کسی در بستن ؛ شمشیر در او نهادن . او را به شمشیر زدن : دست بر دست زد [ منصور ] و آن مردان بیرون آمدند و شمشیر به بومسلم دربستند، بومسلم همچنان بر پای ایستاد و سوی ایشان هیچ ننگرید و گفت یا منصور... پشیمان گردی . (مجمل التواریخ و القصص ). ♦ طمع دربستن ؛ طمع کردن : روباه ... طمع دربست که گوشت و پوست او فراخور آواز باشد. (کلیله و دمنه ). ♦ کمر دربستن ؛ آماده شدن : بر آن کوه کمر کش رفت چون باد کمر دربست و زخم تیشه بگشاد. نظامی . ◄ بستن . سد کردن . ♦ در چیزی دربستن ؛ مسدود کردن : سنان خشم و تیر طعنه تا چند نه جنگ است این در پیکار دربند. نظامی . ♦ راه دربستن ؛ مسدود کردن راه : درم بگشای و راه کینه دربند کمر در خدمت دیرینه دربند. نظامی . ◄ چسبانیدن . چسباندن . بستن . دوسانیدن : تیز بازاری عدلت چو فلک دید به عدل گفت دربند فطیری تو که گرم است تنور. سلمان ساوجی . ♦ امثال : تا تنور گرم است نان دربند . (امثال و حکم ). : ابر بی آب چند باشی چند گرم داری تنور نان دربند. نظامی . تنوری گرم دید و نان در او بست . نظامی . ♦ دربستن کاسه ؛ بند زدن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا): تشعیب ؛ دربستن کاسه ٔ شکسته را. (از منتهی الارب ). ◄ آغازیدن . شروع کردن . آغاز کردن : فغان دربست و گفت ای وای بر من که هستم سال و مه در دست دشمن . (ویس و رامین ). کودک از کوچکی فغان دربست به دو مشتی زرش زبان دربست . سعدی . ◄ متصل و پیاپی کردن : گر قناعت کنی به شکر و قند گاز میگیر و بوسه درمی بند. نظامی . ◄ متصل کردن . نزدیک گردانیدن : دوستی کو تا به جان دربستمی پیش او جان را میان دربستمی . خاقانی . ♦ آب دربستن به جایی ؛ ویران کردن . خراب کردن : در آتشکده آب در بستمی [ کیخسرو ] تن موبدان را همی خستمی . فردوسی . ♦ فریاد دربستن ؛ فغان برآوردن . آوا برآوردن : چو مستی بیدل از رخش اندرافتاد بسان بیدلان دربست فریاد. (ویس و رامین ). ♦ فغان دربستن ؛ ناله و فریاد کردن . زاری و فریاد برآوردن : کودک از کوچکی فغان دربست به دو مشتی زرش زبان دربست . سعدی (هزلیات ). ♦ میان دربستن ؛ آماده شدن : دوستی کو تا به جان دربستمی پیش او جان را میان دربستمی . خاقانی . ◄ نصب کردن . ♦ دربستن آیینه ؛ نصب کردن آن در جایی : چو روز آیینه ٔ خورشید دربست شب صدچشم هر صد چشم بربست . نظامی . ◄ پوشیدن . ♦ قبا دربستن ؛ کنایه از قبا پوشیدن . میان قبا را بستن : قبا دربسته بر شکل غلامان همیشه ده به ده سامان به سامان . نظامی . ◄ پیچیدن . بستن : بر رسم عرب عمامه دربست با او به شراب و رود بنشست . نظامی .