درازخوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درازخوان . [ دِ خوا / خا ] (اِ مرکب ) خوان دراز. سفره ٔ دراز. ◄ پیش انداز و دستارخوان . (از برهان ). دستارخوان که سفره ٔ بزرگ باشد و در مهمانیهای بزرگ گسترند. (انجمن آرا). دستارخوان و آنرا کندوری نیز گویند. (جهانگیری ) (از آنندراج ). سفره ٔ دراز که در میزبانی فرازکنند. و آنرا دراز سفره نیز نامند. (از شرفنامه ٔ منیری ) : درازخوان پر از نان گندمی باید که در مقابله ٔ راه کهکشان آری . بسحاق اطعمه (از آنندراج ). بر سفره ٔ خان رفت چودستار بخرج بر سر نتوان درازخوان پیچیدن . نظام قاری (دیوان ص ١٢٤). گفتم درازخوان او همه جا کشیده ... نظام قاری (دیوان ص ١٣٢).