درازدم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درازدم . [ دِ دُ] (ص مرکب ) درازدنب . دِرازدنبال . آنکه یا آنچه دمی دراز دارد. ذَنوب . (یادداشت مرحوم دهخدا): فرس ذائل و فرس ذیال ؛ اسبی درازدم . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اِ مرکب ) سگ را گویند و به تازی کلب خوانند. (برهان ) (از انجمن آرا) (آنندراج ) : بسر بزرگی جدّان من که بودیشان درازگوش ندیم و دراز دم بواب . خاقانی . ◄ میمون . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ عقرب . (برهان ) (آنندراج ). ◄ حربا و ترسایان تعطیم آن کنند چرا که حربا تعظیم آفتاب می کند. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ در خراسان گاو را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ مار. (یادداشت مرحوم دهخدا).