درازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (حامص.) درازا، طول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (حامص.) درازا، طول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درازی . [دِ ] (اِخ ) قریه ای است در ٧ فرسنگی میانه ٔ شمال و مشرق تنگستان . (فارسنامه ٔ ناصری ). دهی است از دهستان حومه ٔ بخش خورموج شهرستان بوشهر. واقع در ١٢هزارگزی غرب خورموج و دامنه ٔ شرقی کوه مند، با ٩٩٣ تن سکنه . محصول : غلات و خرما. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
درازی . [ دَرْ را زی ی ] (اِخ ) یوسف بن ابراهیم درازی بحرانی، مکنی به ابن عصفور، از آل عصفور. فقیه امامی قرن دوازدهم هجری . وی از اهالی بحرین بود. به سال ١١٠٧ هَ . ق . متولد شد و در سال ١١٨٦ هَ . ق . در شهر کربلاء درگذشت . او راست : انیس المسافر و جلیس الخواطر، که آنرا بنام کشکول نیز خوانند - الدرة النجفیة من الملتقطات الیوسفیة - الحدائق الناضرة، در فقه استدلالی - لؤلوءة البحرین - سلاسل الحدید فی تقیید ابن ابی الحدید، در رد گفتار ابن ابی الحدید در مورد اثبات خلافت خلفای راشدین . (از الاعلام زرکلی ج ٩ ص ٢٨٦ از الذریعه و شهداءالفضیلة و هدیةالعارفین و فهرست المخطوطات ).
درازی . [ دِ زی ی ] (اِخ ) نام تیره ای از شعبه ٔ جباره ٔ ایل عرب، ازایلات خمسه ٔ فارس . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٧).
مترادف و متضاد واژهدان
طول اطاله، طولوتفصیل (متضاد: پهنا، عرض)