طول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- منت نهادن بر کسی.<BR>۲- فزونی جستن بر کسی.<BR>۳- احسان کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ یا طُ) [ ع. ] (اِمص.) ۱- زیادت، فزونی. ۲- علو. ۳- وسعت، فراخی. ۴- قدرت، توانگری.
[ ع. ] ۱- (مص ل.) دراز شدن، مدت دار شدن. ۲- (اِمص.) درازی.
(~.) [ ع. ] (مص ل.) ۱- منت نهادن بر کسی. ۲- فزونی جستن بر کسی. ۳- احسان کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طول . (ع مص ) دراز شدن . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (زوزنی ) (تاج المصادر).
طول . [ طَ وَ ] (ع اِمص ) درازی لفج برین شتر، یا عام است . (منتهی الارب ). درازی در لب بالائین شتر. (منتخب اللغات ).
طول . [ طِ وَ ] (ع اِ) طیل . پای بند ستور. رسن دراز که بدان ستور را بعلف بندند. گویند: ارخ للفرس طوله ؛ یعنی دراز کن رسن آن را. و طال طولک و طیلک ؛ یعنی دراز شدعمر تو یا درنگی یا غیبت تو. (منتهی الارب ). رسن که بدان پای چارپا بندند. رسن دراز که ستور را بدان بندند و سر دهند که بچرد. (منتخب اللغات ). رسن که بر پای ستور کنند و فروگذارند تا میچرد. (مهذب الاسماء).
مترادف و متضاد واژهدان
درازا، درازی ضلعبزرگتر دیرش، مدت، زمان (متضاد: پهنا، عرض) امتداد، مسافت، بعد
فرهنگ طیفی واژهدان
درازا، طول جغرافیایی، درازی، قد، بلندی قطر، کالیبر، ضخامت، شعاع، محیط طول موج کشش، برد، رسایی، دسترس، دامنه، میدان دید، پهنه دسترسی، میدان، عمق، دامنه عمل، فاصله طولوتفصیل [کلام]، آبوتاب چیز طویل، مخلوق بلند، ساختمان بلند
واژگان فارسی سره واژهدان
درازا، درازی، درازی، درازه، درازنا