درد آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درد آمدن . [ دَ م َ دَ ] (مص مرکب ) قرین درد و الم شدن . ♦ امثال : مگر زبانت درد می آید ؛ چرا از گفتن چیزی که ترا زیان ندارد امتناع ورزی . (امثال و حکم ). ◄ بدرد آمدن . متألم شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رنجیده خاطر شدن . آزرده شدن : سخن همه سخن غازی بود و خلوتها در حدیث لشکر با وی می رفت و پدریان را از آن نیک درد می آمد. (تاریخ بیهقی ص ٥٨). ♦ به درد آمدن ؛ درد گرفتن . متألم شدن . آزرده شدن . کوفته شدن . احساس غم و رنج کردن : طفل را چون شکم بدرد آمد همچو افعی ز رنج او بربیخت . پروین خاتون . ۩ رنجور و کوفته شدن : سوارگان ما نیک بدرد آمده و بدان زشتی هزیمت شده و اگر خوارزمشاه آن ثبات نکردی ... خللی افتادی بزرگ . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٤٤٦). ۩ متأثر شدن : دل شیرین بدرد آمد ز داغش که مرغی نازنین گم شد زباغش . نظامی .