درد داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درد داشتن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) احساس درد و رنج کردن . ◄ حس داشتن . (ناظم الاطباء). ◄ صاحب درد بودن . آشنا به رنجهای نهان بودن . ♦ بدرد داشتن ؛ درد آوردن . دردمند کردن . اذیت کردن . آزار و رنج و تعب دادن : مقدمی از ایشان [ کافران غور ] بر برجی از قلعت بود و بسیار شوخی می کرد و مسلمانان را بدرد می داشت، یک چوبه تیر بر حلق وی زد و او بدان کشته شد. (تاریخ بیهقی ص ١٠٩).