درد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درد کردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دارای رنج و درد بودن واحساس وجع کردن . (ناظم الاطباء). متألم و متأثر و رنجور بودن . دردمند و آزرده از درد بودن : دردی که دل ز دست تو می کرد می کند بر دل چگونه دست نهم درد می کند. خواجه آصفی (از آنندراج ). التذاع ؛ سخت درد کردن زخم و ریش و آنچه بدان ماند. (المصادر زوزنی ). طمر؛ درد کردن دندان . (از منتهی الارب ). فقیر؛ آنکه مهره ٔ پشتش درد کند. (دهار). لبن ؛ درد کردن گردن از بالش . (از منتهی الارب ). ♦ امثال : از نخورده بگیر بده به خورده، آنکه خورده خورده دانش درد می کند . (امثال و حکم ). ◄ ناراحت و رنجور شدن . رنج و ناراحتی بر کسی عارض شدن . درد گرفتن . عارض شدن وجع. آزرده شدن . متأثر شدن : خلیفه را سخت درد کرده بود از بوسه دادن من بر سر و کتف و دست و آهنگ پای بوس کردن . (تاریخ بیهقی ص ١٧٤). ملک از ناخن همی جدا خواهی کرد دردت کند ای دوست خطا خواهی کرد. احمد برمک (از فرهنگ اسدی ). در درد فراق تو دل من جان داد و نکرد هیچ دردش . خاقانی . ◄ ناراحت و رنجور ساختن . دچار رنج و ناراحتی کردن : مغزت نمی برد سخن سرد بی اصول دردت نمی کند سر روئین چون جرس . سعدی . این همه خار می خورد سعدی و بار می برد سنگ جفای دوستان درد نمی کند بسی . سعدی . ♦ درد کردن سخن کسی را ؛ اثر کردن ملامت در او. (یادداشت مرحوم دهخدا) : کشته ٔ غمزه ٔ تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمی کند. حافظ. ◄ رحم کردن . (از آنندراج ) : گفتمش درد دل خویش دلش درد نکرد این همه مهر و محبت اثری کرد نکرد. سیدعبداﷲ حالی تخلص (از آنندراج ).