درد گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درد گرفتن . [ دَ گ ِ رِ ت َ] (مص مرکب ) متوجع شدن : شکمش درد گرفت و بس ثفل از زیر او بیرون آمد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). گفت بخوردم کرم درد گرفتم شکم سر بکشیدم دو دم مست شدم ناگهان . لبیبی . او را [ رابعه را ] دیدم با کوزه ای شکسته ... و خشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی و گفت :دلم درد گرفت . (تذکرة الاولیاء عطار). برق ؛ درد گرفتن شکم گوسفندان از خوردن بروق . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ متألم شدن . درد خاستن . مبتلی به درد و رنج شدن .