دردناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (ص مر.) دردآور، الیم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (ص مر.) دردآور، الیم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردناک . [ دُ ] (ص مرکب ) دُردآلود. و رجوع به دردآلود شود.
دردناک . [ دَ ] (ص مرکب ) دردمند. صاحب درد. (آنندراج ). بیمار. دارای درد و رنج . دردگین . (ناظم الاطباء). رصین . شکی . شکیة. (منتهی الارب ). واصب . وجع. وجعة : کز آنگونه دیدی مرا دردناک به غم خفته شادی ز دل رفته پاک . فردوسی . خویشان و گزیدگان و پاکان جمع آمده جمله دردناکان . نظامی . پس از نام خدا و نام پاکان بر آورده حدیث درد ناکان . نظامی . علیز؛ دردناک بی آرام که خواب نکند. عمد؛ سست و دردناک گردیدن مرد. کبد؛ دردناک جگر گردیدن . لعج ؛ دردناک کردن اندام را. (از منتهی الارب ). مرحان ؛ دردناک شدن چشم . (تاج المصادر بیهقی ). مض ؛ دردناک کردن جراحت کسی را. (از منتهی الارب ). ◄ موجع. (ناظم الاطباء). بادرد. دردآورد. دردآلود. اَلِم . ألیم . (دهار). فجیع. مؤلم . آزاردهنده . رنجاننده : این چنین سخن دردناک چرا گفت ؟ (قابوسنامه ). پس آن ملعون کافر جرجیس را عذاب دردناک می کرد. (قصص الانبیاء ١٨٩). اگر وی را قوت خیال وحفظ متخیلات بودی چون یک راه دردناک شد معاودت نکردی . (کیمیای سعادت ). آن نازنینان زیر خاک افکنده ٔ چرخند پاک ای بس که نالی دردناک ار یاد ایشان آیدت . خاقانی . ضرب دث، سخین، وجیع، هبر؛ ضرب دردناک . (از منتهی الارب ). ◄ مجروح . زخمی : بولؤلؤ غلام مغیرةبن شعبه او را [ عمر را] سه طعنه زد، عمر دردناک شد، عبدالرحمان عوف را دست کرد و پیش کرد تا نماز کرد. (تاریخ سیستان ). بود یک مسکین عازر نام، بر در آن توانگر افتاده بود، ریشناک و دردناک . (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٣٠٤). ◄ آسیب دیده . آفت زده : هر آن میوه ای کو بود دردناک هم از جنبش خود درافتد به خاک . نظامی . ◄ غمناک . سوزناک . غم انگیز : کای فارغ از آه دردناکم بر باد فریب داده خاکم . نظامی . زدی روی بر روی آن خاک پاک بر آوردی از دل دمی دردناک . نظامی . در هر طرفی ز طبع پاکش خواندند نسیب دردناکش . نظامی . صد هزاران قصه دارم دردناک دور از روی تو با هر موی تو. عطار. زدم تیشه یک روز بر تل خاک به گوش آمدم ناله ٔ دردناک . سعدی . چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست چه مجلس است کزو های و هو نمی آید. سعدی . نالیدن دردناک سعدی بر دعوی دوستان بیان است . سعدی . تا به او عشق پاک من چه کند ناله ٔ دردناک من چه کند. باقر کاشی (از آنندراج ). ◄ غمین . غمگین . متأثر. رنجور. دردمند. آزرده . اندوهناک : یکی مستمند باد یکی باد دردناک یکی باد شادکام یکی باد شادخوار. فرخی . چشم حاسدان و بدگویان بدین نیکوئی دردناک . (تاریخ سیستان ). به درد پسر مادرش چون فروشد به خاک آن تن دردناکش سپردم . خاقانی . به درد دلی ز اهل خاقانیا دو عالم دل دردناکی نیرزد. خاقانی . شه به زندانیان چنین فرمود کز دل دردناک خون آلود. نظامی . دل شه که آیینه ای بود پاک از آن دردمندی شده دردناک . نظامی . و امروز که در نقاب خاک است هم در هوس تو دردناک است . نظامی . گهش می زند تا شود دردناک گهی می کند آبش از دیده پاک . سعدی . نیامد برش دردناک ازغمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی . سعدی . پراکنده خاطر شد و دردناک یکی گفتش از دوستداران چه باک . سعدی . سحر ز میکده گریان و دردناک شدم که زد به خرمن آتش چنانکه پاک شدم . بابافغانی (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
[عضو دردناک]، ناراحت، آزرده، آسیبدیده، دچار، پردرد، مجروح [شخص درددیده]، شکنجهشده، متأذی، ناراحت، محنتکش، جانباز، دچار رنج و سختی، دچار، دردمند، دردآشنا، نالان، رنجیده [حادثه دردناک]، تکاندهنده، رقتانگیز، سوزان، دلخراش، برانگیزنده حواس، ناگوار، اسفناک، جانگداز، پریشانیآور
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی