دردناکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردناکی . [ دَ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دردناک . دردناک بودن . دردآلود بودن . تفجع : چه سگ جانم که با این دردناکی چو سگ داران دوم خونی و خاکی . نظامی . ◄ غمناکی .اندوهگینی : بر خاک من آن غریب خاکی نالد به دریغ و دردناکی . نظامی . نالنده زروی دردناکی آمد سوی آن عروس خاکی . نظامی .
فرهنگ طیفی واژهدان
آزار، درد رنجش، سوزش، التهاب، تشدید درد رفتار دردناک، برخورد خشن، زجر، اذیت، آزار، دشمنتراشی، بدجنسی، سختگیری نفرتانگیز بودن، تنفرآور بودن، شر ترسناکی، شناعت، زنندگی، عبوسی، کراهت منظر، زشتی زحمت، دردسر، زخم زبان، چیزآزاردهنده، سوهان روح، موی دماغ، مزاحم وضعیت ناگوار، تراژدی ضرر، بدی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی