درست کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درست کردن . [ دُ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ساختن . مرمت کردن . (ناظم الاطباء). آماده کردن . ◄ ترتیب دادن . (ناظم الاطباء). مقرر داشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). تدوین کردن . تنظیم کردن : یکی بانگ برزد بر او مرد اُست که تو دفتر خویش کردی درست ؟ فردوسی . بهر شاه بر باژ کردم درست جز از کام شه کش نیارست جست . اسدی . من بیست و اند کتاب جمع آوردم از آنک ختأنامه (خدای نامه ) خوانند و درست کردم تا ملک به عرب افتادن . (مجمل التواریخ و القصص ). ما از هر مقالت که موبدان و صاحب روایت (کذا) دعوی کنند که از کتب قدیم بجهد بیرون آورده اند و درست کرده نبشتیم مختصر. (مجمل التواریخ والقصص ). تسدید؛ راست و درست کردن . جَدّ؛ درست و راست کردن کار. سم ّ؛ راست و درست کردن چیزی را. مجادّة؛ درست و تحقیق کردن چیزی را. (از منتهی الارب ). ◄ تصحیح . (المصادر زوزنی ) (دهار) (تاج المصادربیهقی ) (منتهی الارب ). اصلاح کردن . تصحیح کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رفع عیب کردن . بی نقص کردن : گر این کین ز ایرج بُده ست از نخست منوچهر کرد آن بمردی درست . فردوسی . ◄ آموختن . نیک آموختن . یاد گرفتن : قرائت خود را درست کردن ؛ روان کردن : اغلب اوقات فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده بر سر هم شکستندی . (گلستان سعدی ). ♦ درست کردن حمد و سوره ؛ تجوید آن را آموختن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : او که الحمدرا نکرده درست ویس و رامین چراش باید جست . اوحدی . دانی حساب گندم خود جو به جو ولی الحمد را درست نکردی ز کودکی . اوحدی . ♦ درست کردن قرآن ؛ آموختن آن . علم تجوید فراگرفتن . تصحیح قرائت . تجوید قرائت . و در این بیت سعدی (در مدح رسول اکرم ) لطفی خاص در استعمال این کلمه است : یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ٔ هفت ملت بشست . و شیخ اجل در این بیت از قرآن، سبق اراده کرده است چنانکه مولوی از سبق قرآن : مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق . (از یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ اثبات . (از دهار). اثبات کردن . ثابت کردن . بثبوت رسانیدن . محقق کردن . مبرهن کردن .مدلل کردن . مقرر ساختن . قبولاندن . محقق داشتن . مقرر داشتن : سیاوخش را کرد باید درست که این بد بکرد و تباهی بجست . فردوسی . همین پادشاهی که میراث تست پدر بر پدر، کرد شاید درست . فردوسی . دیوانه ای را پسری زاد اندر دیوانگی وی، اصحاب رای گفتند که آن فرزندی زنی ست و بویعقوب گفت که نیست چون عقد نکاح پیش از جنون وی درست بود. پس چون مسأله درست کرد طاهر گفت صَدق ابویعقوب . (تاریخ سیستان ). گفت [ بزرجمهر ] نخست ثقه درست کردم که هرچه ایزد عز ذکره تقدیر کرده است باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤١). به پوزش کنی بی گناهی درست همان بنده باشی که بودی نخست . اسدی . بهر شاه بر باژ کردم درست جز از کام شه کس نیارست جست . اسدی . که هر سخن به زبان در توان گرفت ولیک درست کردن بر عقل هر سخن نتوان . قطران . اگر کسیت بکار است کاین بیاموزد درست کردی بر خویشتن که تو نکنی . ناصرخسرو. پس درست کردیم که نفس را منزلت لوح است . (رساله ٔ پاسخ نامه ٔ ناصرخسرو). استخراج این نسب او [ نسب افریدون ] از کتب درست کرده اند. (فارسنامه ٔابن البلخی ص ١١). درست کرده شد در این کتاب در مواضعی که علی (ع ) از هر یک از صحابه بهتر است . (نقض الفضائح ص ١٣٥). در سرای عمید ابوالمعالی شیعی بر وی حجت الحاد به مواجهه درست کردند. (نقض الفضائح ص ٩٣). اول فتوی به خون ملاحده در خانه ٔ ایشان درست کردند. (نقض الفضائح ص ٩٣). ما خود بحمد اﷲ و منه درست کردیم که نسب نه از شرایط امامت است . (نقض الفضائح ص ٢٢). من با پسرْش رنگ رزانیم هر دو تن این قول را درست به داور همی کنم . سوزنی . درست کرد به قاضی که مر ورا پدرم درود بر پدری باد کش تو فرزندی . سوزنی . نطق کواکب نه چون نطق انسان باشد چه نطق انسان به تجویف شُش باشد... و ایشان را از این علت هیچ نباشد چه ما در علم هیئت درست کرده ایم که در میان افلاک تجویف نیستی . (یواقیت العلوم ). به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهیست سست . سعدی . ◄ یقین کردن . تصدیق کردن . صحیح شمردن : از ایرانیان هر که نزدیک تست که کردی بدل راستی شان درست . فردوسی . ◄ تحقیق . (از دهار). ♦ درست کردن سخن ؛ تحقیق کردن آن . یقین کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : فرستاده را خواند و پرسید چست از او کرد یکسر سخنها درست . فردوسی . ◄ حق . (تاج المصادر بیهقی ) (از دهار). ◄ شفا دادن . شفا بخشیدن . علاج کردن . چاره کردن . درمان کردن . خوب کردن . صحت بخشیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). سالم کردن . سلامت دادن . بهبود بخشیدن .تندرست کردن : بسی خیمه ها کرده بود او درست مر آن خیمه های ورا چاره جست . عنصری . اما برگ تر او [ لبلاب ] اندر شراب بپزند و بر جراحتها نهند درست کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی )... ریش طبقه ٔ قرنیه را درست کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سخاش گاه سخاخستگان محنت را کند درست چو کژدم گزیده را افیون . قطران . در خم آن حلقه که چستش کند جان شکند باز درستش کند. نظامی . ◄ استوار کردن . محکم کردن . جزم کردن . ♦ عزم درست کردن ؛ عزم جزم کردن . عزم محکم کردن . استوار کردن اراده : پس طاهر را معلوم که مردمان با او [ با لیث ] یکی شده اند و بیشتری از سپاه عزم درست کرد که برود از سیستان . (تاریخ سیستان ). ♦ نیت درست کردن ؛ جازم شدن بر. (یادداشت مرحوم دهخدا) : محمد رسول فرستاد به مأمون ونامه کرد... مأمون اجابت نکرد. محمد نیت درست کرد بر خلع مأمون . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ صاف کردن . (ناظم الاطباء). تقویم . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بند کردن و جلو گرفتن . (ناظم الاطباء).