درست گردانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درست گردانیدن . [ دُ رُ گ َ دَ ] (مص مرکب ) درست کردن . ساختن . ◄ جزم کردن . محکم کردن . استوار کردن . ♦ عزم درست گردانیدن ؛ عملی کردن قصد و نیت : اپرویز این عزم درست گردانید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٠). ◄ تصدیق کردن . صورت تحقق دادن : پس در این وقت [ معاویه ] برادری او را [ زیادبن ابیه را ] با خود درست گردانید. (مجمل التواریخ والقصص ). ◄ ثابت کردن . مدلل گرداندن : آن گناه بر ایشان درست گردانید. (جهانگشای جوینی ). ◄ شفا دادن . معالجه کردن . صحت بخشیدن . بهبود دادن : شمسون بگرفتند و برابر قصر ملک چشم او برکندند و گوش و بینی او ببریدند، شمسون دعا کرد خدای تعالی همچنان درست گردانید برخاست و دست به ستون منظره ٔ ملک اندرزد. (مجمل التواریخ والقصص ).