درست گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درست گشتن . [ دُ رُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) درست گردیدن . درست شدن . ساخته شدن . ◄ ترمیم شدن . بصورت نخست درآمدن : به گودرز گفتند کاین کار تست شکسته به دست تو گردد درست . فردوسی . ◄ یقین شدن . محقق شدن . محقق آمدن . ثابت گشتن . بصحت پیوستن . مدلل گردیدن . راست آمدن . بحقیقت پیوستن : از اوسیر گشتی چو گشتت درست که او تاج و تخت و کلاه تو جست . فردوسی . چون خبر کشتن علی درست گشت او را [ ضارب معاویه مبارک را ] رها کردند. (مجمل التواریخ والقصص ). پسرش به زندقه منسوب گردانید و درست گشت . (مجمل التواریخ والقصص ). درست گشت که خورشید در خزانه ٔ تو قراضه ایست دغل، بر مثال پرپره ای . خواجه شمس الدین محمد ورکانی . تا همت تو گشت بر اهل سخن درست آهو ز تو رمید چو آهو ز قسوره . سوزنی . ز بس شجاعت او بر زبان مادح او سخن رود که تو گوئی درست گشت و یقین که کردگار به هنگام خلقت آدم ابوعلی و علی را سرشت ازیک طین . سوزنی . ◄ بهبود یافتن . سالم گشتن : تو از جادوی زال گشتی درست وگرنه کنارت همه دخمه جست . فردوسی . ز شهر آنکه بیمار بودی و سست چو خوردی از آن میوه گشتی درست . اسدی . شانه های آهنین بیاوردند و هرچه بر اندام گوشت بود پوست همه رافرود آوردند، چنانکه استخوانها پیدا گشت و بیفکندندروز دیگر درست گشت بفرمان خدای تعالی . (مجمل التواریخ والقصص ).