درست گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درست گردیدن . [ دُ رُ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) درست گشتن . درست شدن . ◄ سالم شدن . شفا یافتن . تندرست گشتن : استجبار، انجبار، تجبر؛ درست و نیکوحال گردیدن . (منتهی الارب ). رجوع به درست گشتن شود : یکایک همه کار او باز جست بدان تا گنه بر که گردد درست . فردوسی . گر ایدون که گردد درست این خبر که خسرو کند سوی ما بر گذر. فردوسی . اگر گردد این تهمت بد درست شود بند عمر شما پاک سست . شمسی (یوسف و زلیخا). گفت چند روز توقف کنیم اگر این سخن درست گردد پس او بحق پیغامبر است . (مجمل التواریخ و القصص ). اگر این درست گردد که این ذوالقرنین که آب حیاة طلبید این است [ یعنی اسکندر مقدونی است ] لابد خضر و الیاس علیهما السلام با وی بوده باشند. (مجمل التواریخ و القصص ). این معامله سلطان محمود آن وقت کرد... که همه ٔ علما و ائمه ٔ شهر حاضر کرد و بدمذهبی و بدسیرتی ایشان درست گشت و به زبان خود معترف شدند. (مجمل التواریخ و القصص ). گواه عشق من است اشک لعل و چهره ٔ زرد که حق درست نگردد چو بی گوا باشد. ادیب صابر. ◄ محقق شدن . قرار گرفتن . مقرر شدن . تعلق یافتن . بستگی پیدا کردن [ : عمر ] گفت اشارت کنید و آنرا که رای همگنان بر او درست گردد خلیفت کنید. (تاریخ سیستان ). بهرام کسری را گفت پیشتر رو و تاج بردار تا این پادشاهی بر تو درست گردد (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٧). ◄ صواب بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ شفا یافتن . معالجه شدن . سالم گشتن . بهبود یافتن : گر ایدون که رستم نگردد درست کجا خواهم اندر جهان جای جست . فردوسی . گرش بخش، روزی است چون بد نخست بماند به سه روز گردد درست . اسدی .