درفشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درفشان . [ دُ ف َ/ ف ِ ] (نف مرکب ) درفشاننده . فشاننده ٔ در. دربار. درافشان . درافشاننده . آنکه در و مروارید پخش کند. آنکه مروارید پراکند : از کف ساقیان دریا کف درفشان گشت کامهای صدف . نظامی . ◄ بخشنده : آن سیدی که با دو کف درفشان او باشد خلیج رومی اندکتر از دو خی . منوچهری . ◄ شررانگیز. اخگربار : رواست گر ید بیضای موسویست دوات که خامه نیز به ثعبان درفشان ماند. خاقانی . بیند قلمش بگاه توقیع هر کآتش درفشان ندیده ست . خاقانی . ◄ باران ریز. که قطره ای چون در ریزد : برق است و ابر درفشان آئینه و پیل دمان بر نیلگون چرخ از دهان عاج مطرا ریخته . خاقانی . نه ابر از ابر نیسان درفشان تر نه باد از بادبستان خوش عنان تر. نظامی . چون شمع بر بالین معشوق ریزان و درفشان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ص ١٢). ◄ که معانی بلند و عالی دارد. سخن نغز با معانی بلندگوینده : درخت دینی و شاید که اکنون گهر بارد زبان درفشانت . ناصرخسرو. شناسند افاضل که چون من نبود به مدح و غزل درفشان عنصری . خاقانی . جام زرافشان به خاقانی دهید خاطرش را درفشان یاد آورید. خاقانی . چون شب از نعت تو این لب من درفشان چون شود از مدح تو خاطر من زرنثار. خاقانی . می نکردم پاک ازتسبیحشان پاک هم ایشان شوند و درفشان . مولوی . درویش را چه بْوَد نشان، جان و زبان درفشان نی دلق صدپاره کشان، چیزی بده درویش را. مولوی . من و سفینه ٔ حافظ که اندر این دریا بضاعت سخن درفشان نمی بینم . حافظ.
درفشان . [ دِ رَ ] (نف ) صفت بیان حالت از درفشیدن . تابان . (برهان ). روشن . (لغت فرس اسدی ) (غیاث ).براق . درخشان . رخشان . لامع. مشرق . مضی ٔ : بهرامی آنگهی که به خشم افتی بر گاه اورمزد درفشانی . دقیقی . بپوشیده شد چشمه ٔ آفتاب ز پیکانهای درفشان چو آب . دقیقی . یکی افسر خسروی بر سرش [ یزدگرد ] درفشان ز دیبای رومی برش . فردوسی . پر از گوهر نابسود افسرش درفشان ز دیبای رومی برش . فردوسی . چو پیروز گردم بیایم برت درفشان شود کشور و افسرت . فردوسی . رها شد ز بند زره موی اوی درفشان چو خورشید شد روی اوی . فردوسی . ز هامون بیامد سوی دژ سپاه شد از گرد ماه درفشان سیاه . فردوسی . آن نور اندر او تأثیر کرد تا چون هلالی بدری یا کوکبی دری اندر جبین او درفشان بود. (تاریخ سیستان ). نور مصطفی صلی اﷲ علیه از غره ٔ او [ عبدالمطلب ] درفشان . (تاریخ سیستان ). به بزم اندر چو خورشید درفشان به رزم از شیر و از پیلان سرافشان . (ویس ورامین ). درفشان مهی بودی از راستی چو گشتی تمام آیدت کاستی . اسدی . ز یاقوت یک پاره ٔ لعل فام درفشان یکی خانه آباد نام . اسدی . یک آفتاب درفشان شده ز روی سپهر یک آفتاب فروزان شده ز روی زمین . معزی . دست درافشان چو زی تیغ درفشان آورد نسر گردون را به خوان تیغ مهمان آورد. خاقانی . اندر کف او کلیچه گفتی بدر است ماننده ٔ ماهی است درفشان از میغ. ؟ (از سندبادنامه ص ٢٠٧). بر وطای کحلی آسمان ستارگان درفشان شدند. (سندبادنامه ص ٤١). درآمد بجلوه چو طاوس باغ درفشان و خندان چو روشن چراغ . نظامی . ز حلقوم دراهای درفشان مشبکهای زرین عنبر افشان . نظامی . سیه شعری چو زلف عنبرافشان فرود آویخت بر ماه درفشان . نظامی . از آن جسم گردنده ٔ تابناک روان شد سپهر درفشان پاک . نظامی . سروش درفشان چو تابنده هور ز وسواس دیو فریبنده دور. نظامی . درفشیدن تیغ آیینه تاب درفشان تر از چشمه ٔ آفتاب . نظامی . زبان قلم درافشان علی رغم تیغ درفشان این ابیات بر صفحه ٔ حال روزگار اثبات کرد. (رشیدی ). چو شاخ نسترن و نسرین درفشان و تابان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ص ١٢). ♦ درفشان درفش ؛ درفش و لواء درخشان : سیه جوشن خسروی در برش درفشان درفش کیی بر سرش . فردوسی . پس پشت گردان درفشان درفش بگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش . فردوسی . ترا گنج داد و سلیح و سپاه درفشان درفش تهمتن چو ماه . فردوسی . همه پشت پیلان درفشان درفش ز دیبا جهان سرخ و زرد و بنفش . اسدی . ♦ درفش درفشان . رجوع به این ترکیب ذیل درفش شود. ♦ درفشان گشتن ؛ درفشان شدن . درخشان شدن : هر جای از آن درخت نور درفشان گشت . (تاریخ سیستان ). ◄ لرزان . (برهان ) : دل من ز هجر تو ای بی همال درفشان چو از باد صرصر نهال . سراج الدین راجی (از آنندراج ).