درنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درنده . [ دَ رَ / دَرْ رَ دَ / دِ ] (نف ) که دَرَد. آنکه دَرَد. که بدرد. پاره کننده . که حیوان و انسان را بدراند، مانند شیر و پلنگ و امثال آنها. (از انجمن آرا) (آنندراج ). نعت فاعلی از دریدن، که از هم باز کردن و جدا کردن چیز متصلی است به قوت و بکمک دست و چنگال و دندان یا آلات برنده و غیره، چنانکه قطعه ٔ کاغذ یا تکه ٔ جامه یا قطعه ٔ گوشت یا نان را. اما این صیغه ٔ فاعلی غالباً صفت حیوانات ذوات الانیاب و المخالب و صاحب چنگ و دندان واقع شود و بر برخی گوشتخواران چون شیر و پلنگ و گرگ و بعضی پرندگان مثل عقاب و غیره اطلاق شود. سبع. دد. دده . مفترس . ج، درندگان . (از یادداشت مرحوم دهخدا). ددان : ز گوینده پرسید کاین پوست چیست ددان را بدینگونه درّنده کیست . فردوسی . هم عشق بغایت تمام است کو را دده و درنده رام است . نظامی . گفتند مگر اجل رسیدش یا چنگ درنده ای دریدش . نظامی . چه کردی که درّنده رام تو شد. سعدی . سبع؛ جانور درنده . (دهار). عُسالق، عسلق ؛ هر درنده ٔ شکاری . (منتهی الارب ). فدفدة؛ دویدن گریزان از درنده یا از دشمن . هلیاع ؛ درنده ای است خرد. هلیاغ ؛ جانورکی است درنده . (از منتهی الارب ). این صیغه صفت پلنگ و شیر و گرگ و غیره آید، چون شواهد زیر. ♦ پلنگ درنده ؛ پلنگ مفترس : که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درّنده ٔ صوف پوش . سعدی . ♦ درنده پلنگ ؛ پلنگ درنده و مفترس : درّنده پلنگ وحش زاده زیرش چو پلنگی اوفتاده . نظامی . ♦ درنده شیر؛ شیر مفترس : سپهدار ایران که نامش زریر نبرده دلیری چو درّنده شیر. دقیقی . همان از تن خویش نابوده سیر نیاید کسی پیش درّنده شیر. فردوسی . چو یک پاس بگذشت درّنده شیر به پیش کنام خود آمد دلیر. فردوسی . چه روبه به پیشش چه درّنده شیر چه مردی به پیشش چه سیصد دلیر. فردوسی . نخواهی شد از خون مردان تو سیر بر آنم که هستی تو درّنده شیر. فردوسی . ز درّنده شیران زمین شد تهی به پرّنده مرغان رسید آگهی . فردوسی . ♦ درنده گرگ ؛ گرگ مفترس : پس آن بیدرفش پلید سترگ به پیش اندر آید چو درّنده گرگ . فردوسی . چو دیدآن سپهدار گرد سترگ خروشان بیامد چو درّنده گرگ . فردوسی . بدو گفت پیران که شیر ژیان نه درّنده گرگ و نه ببر بیان . فردوسی . سراپرده ٔ سبز دیدم بزرگ سواری بکردار درّنده گرگ . فردوسی . ♦ سگ درنده ؛ سگ مفترس، گاهی به سگ هار نیز اطلاق شود : چو سگ درنده گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالحست یا خر دجال . (گلستان ). سگ درّنده چون دندان کند باز تو درحال استخوانی پیشش انداز. سعدی . ♦ شیر درنده ؛ شیر مفترس . شیر ژیان . درباس . درواس . دهلاث . مجرب . هواس . هواسة. (منتهی الارب ) : سرش نیزه و تیغ برّنده راست تنش کرکس و شیر درّنده راست . فردوسی . نیامد به دلْش اندرون ترس و بیم دل شیر درّنده شد بر دو نیم . فردوسی . چنان دان که بیدادگر شهریار بود شیر درّنده در مرغزار. فردوسی . چنین داد پاسخ بدو شهریار که ای شیر درّنده در کارزار. فردوسی . برو شیر درّنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل . سعدی . ♦ ناخن درنده ؛ چنگال تیز. پنجه ٔ پاره کننده همچون پنجه ٔ شیر و پلنگ و دیگر ددان : چون نداری ناخن درّنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز. سعدی . ◄ خیاط را نیز گویند که قماشها بدراند. ◄ شمشیر را نیز گویند. (از انجمن آرا) (از آنندراج ).
درنده . [ دَ رَ دَ ] (اِخ ) قصبه ای است که در میان کوهستان آبستان واقع گردیده و بر جنوب شهر سیواس اتفاق افتاده، و گویند اصل آن دارنده بوده، درنده مخفف آنست و سه هزار باب خانه ٔ معموره و باغات خوب دارد و در هر باغی عمارتی نیکو است و نهری از کنارش می گذرد که آنرا آقسو خوانند. (انجمن آرا) (آنندراج ).