درگذراندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درگذراندن . [ دَ گ ُ ذَ دَ ] (مص مرکب ) درگذرانیدن . عبور دادن . گذراندن : مرز خراسان به مرزروم رساند لشکر شرق از عراق درگذراند. منوچهری . در کن ز آهنگ رزم، خصم ز میدان درگذران تیر دلشکاف ز سندان . منوچهری . ◄ عفو کردن . بخشیدن . بخشودن : درگذر تا درگذرانند. (خواجه عبداﷲ انصاری ). بدانستم که عاجزم و زور و قوت از تست که خداوندی، چه باشد اگر این گناه از من بیچاره درگذرانی . (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). تو اولی تری به فضل که این گناه بزرگ از من درگذرانی و عفو کنی . (تاریخ بخارای نرشخی ص ١٠١). گیرم که ز من درگذرانی به کرم زآن شرم که دیده ای چه کردم چه کنم . (منسوب به خیام ). و رجوع به درگذرانیدن شود.