دریادل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریادل . [ دَرْ دِ ] (ص مرکب ) دارنده ٔ دلی همانند دریا در بخشندگی . سخت سخی . (یادداشت مرحوم دهخدا). کنایه از سخی و کریم . (آنندراج ). جوانمرد. (شرفنامه ). صاحب جود و کرم و بخشش . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). باسخاوت . صاحب کرم : ردی دانش آرای یزدان پرست زمین حلم و دریادل و راددست . اسدی . سعد ملک آن وزیر دریادل کف راد تو ابر پرژاله . سوزنی . ای که در ملک سیادت خسرو دریادلی مفخری بر عترت مختار و بر آل ولی هر حدیث از لفظ تو درّی است از دریای لفظ از دل دریا برآید در و تو دریادلی . سوزنی . صدر دریادل نظام الدین که باشد از قیاس پیش دریای دل بی غدر تو دریا غدیر. سوزنی . سوزنی در سلک مدح خسرو دریادل آر هرچه در دریای خاطر لؤلؤی داری نثیر. سوزنی . مفلس دریادل است امی داناضمیر. مایه ٔ صد اولیاست ذره ٔ ایمان او. خاقانی . خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریادلی بجوی و دلیری سرآمدی . حافظ. دگر کریم چو حاجی قوام دریادل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد. حافظ. شاه و گدا به دیده ٔ دریادلان یکیست پوشیده است پست و بلندزمین در آب . صائب . اشک دریادل ما گرد جهان می گردد آب از قوت سرچشمه روان می گردد. صائب (از آنندراج ). ◄ دلیر. شجاع . پردل : بس شگفتی نیست گر بر ژرف دریا بگذرد لشکری کو را بود محمود دریادل دلیل . فرخی . خسرو غازی سر شاهان و تاج خسروان میرمحمود آن شه دریادل دریاگذار. فرخی . چو دارای دریادل آگاه گشت که موج سکندر ز دریا گذشت . نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی