دریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریدن . [ دَ دَ ] (مص ) لازم و متعدی هر دو آید، و بیش از همین یک مصدر برای فعل آن نیامده است ؛ لازم چون : جامه بدرید، دلو بدرید یعنی دریده و پاره شد، متعدی چون : نامه ٔ او بدرید یعنی پاره کرد. (یادداشت مرحوم دهخدا). الف - در معنی متعدی : پاره کردن . (برهان ) (آنندراج ). شکافتن و چاک کردن و پاره کردن پارچه و جز آن . گشادن . (ناظم الاطباء). به درازا پاره کردن . فتردن . فتالیدن . خرق کردن . به درازا از هم گسستن . ترکاندن . منشق ساختن . به دو جزء جدا کردن چیزی متصل و متسع را از هم . باز کردن اجزاء پیوسته و گسترده ٔ چیزی را از میانه و با آلتی برنده یا به فشار. اجتیاب . اجیح . افتراس . ایهاء. تجواب . تخریق . تمزیق . جوب . (منتهی الارب ). خرق . (تاج المصادر بیهقی ). خلق . (دهار). دَظّ. (منتهی الارب ). شق . (تاج المصادر بیهقی ). فرص . (منتهی الارب ). قد. (دهار). مزق . نطاف . بظف . (تاج المصادر بیهقی ). هتاء. هتوء. هرد. (منتهی الارب ) : دریدم جگرگاه دیو سپید ندارد بدو شاه ازین پس امید فردوسی . ندرم به دشنه جگرگاه تو برون ناید از میغ تن ماه تو فردوسی . ز خون کیان شرم دارد نهنگ وگر کشته یابد ندرد پلنگ . فردوسی درید و برید و شکست وببست یلان را سر و سینه و پا و دست . فردوسی . هرآنجا که پرخاش جویم بجنگ بدرم دل شیر و چرم پلنگ . فردوسی . همی محضر ما به پیمان تو بدرد بپیچد ز فرمان تو. فردوسی . خروشید و برجست از آن پس ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای . فردوسی . بزد دست و جامه بدرید پاک به ناخن دورخ را همی کرد چاک . فردوسی . بدرید چرمش بدانسان که شیر درو خیره شد پهلوان دلیر. فردوسی . که این مادیان چون درآید بجنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ . فردوسی . چو گودرز کشواد پولادچنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ . فردوسی . بگو تا بگیرند موی سرش بدرند برتن همی چادرش . فردوسی . ببرم سر رستم زال زر بداندیش شه را بدرم جگر. فردوسی . بدرید جامه همه در برش بزد دست و برکند موی سرش فردوسی . ندارد کسی پای با تو به جنگ بدری به چنگال چرم نهنگ . فردوسی . همه سرفرازیم با ساز جنگ به هامون بدریم چرم پلنگ . فردوسی . همیدون ببستند پیمان برین که گر تیغ دشمن بدرد زمین . فردوسی . سگ کاردیده بدرد پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ . فردوسی . من همانم که مرا روی همی اشک شخود من همانم که مرا دست همی جامه درید. فرخی . به روز معرکه بسیار دیده پشت ملوک به وقت حمله فراوان دریده صف سوار. فرخی . ز سر ببرد شاخ و ز تن بدرد پوست به صیدگاه ز بهر زه و کمان تو رنگ . فرخی . گاهی بکشد شعله وگاهی بفروزد گاهی بدرد پیرهن و گاه بدوزد. منوچهری . گماریده است زنبوران به من بر هم می درد به من بر پوست زنبور. منوچهری . تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم . تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم . منوچهری . وز خانه شما پردگیان را که کشیده ست وین پرده ٔ ایزد به شما بر که دریده ست . منوچهری . آتشی داشت به دل، دست زد و دل بدرید تا بدیده بت او آتش هجرانش بدید. منوچهری . دوستگان دست برآورد و بدرید نقاب از پس پرده برون آمد با روی چو ماه . منوچهری . ور بدری شکم و بند من از بندم نرسد ذره ای آزاربه فرزندم . منوچهری . بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٧٤). آهی کن و زین جای بجه گرد برانگیز کخ کخ کن و برگرد و بدر برپس ابزار. حقیقی صوفی (از لغت فرس ص ٨٤). هان تا از آن گروه نباشی که در جهان چون گاو می خورند و چو گرگان همی درند. ناصرخسرو. گرگ درنده ندرد در بیابان گرگ را گر همی دعوی کنی در مردمی مردم مدر. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ١٦٢). راز ایزد زیر این پرده ٔ کبود است ای پسر کس تواند پرده ٔ راز خدائی را درید؟ ناصرخسرو. جامه بدرند از اعدا و آنک جامه ش بدریده عدو خود منم . ناصرخسرو. چون نبینی که می بدرند طمع و حرص و خوی بد چو کلاب ؟ ناصرخسرو. بدرید برتن سلب مشک بید ز جور زمستان به پیش بهار. ناصرخسرو. چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش به بستان جامه ٔ زربفت بدریدند خوبانش . ناصرخسرو. گفت [ محمود ] او را [ ابوریحان بیرونی را ] به میان سرای فرواندازند... ابوریحان بر آن دام آمد و دام بدرید و آهسته به زمین فرودآمد چنانکه بر وی افگار نشد. (چهارمقاله نظامی عروضی ص ٩٢). خران دیزه به آواز پیش او آیند چو او بخواند شعراندرون بدرد نای . سوزنی (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ص ٥٧). خوان دیزه به آواز پیش او آیند چو او بخواند شعر اندرون بدرد نای . سوزنی . گر بدرد صبح حشر سد سواد فلک ناخنی از سد شاه نشکند از هیچ باب . خاقانی . نامه ٔ مصطفی درد پرویز جامه ٔ جان او پسر بدرد. خاقانی . سواد اعظمت اینک ببین مقام خرد جهاد اکبرت اینک بدر مصاف هوا. خاقانی . شد آن چرم ناپخته ٔ نیم خام بدرد بخاید به حرصی تمام . نظامی . گرگ را دوختن باید آموخت که او خود دریدن نیکو داند. (جهانگشای جوینی ). آنکه می درید جامه ٔ خلق چُست شد دریده آن او زیشان درست . مولوی . چون قلم در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید. مولوی . آنکه داند دوخت او داند درید هرچه او بفروخت بتواند خرید. مولوی . خدا کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدا جامه بر تن درد. سعدی . دست بیچاره چون به جان نرسد چاره جز پیرهن دریدن نیست . سعدی . در گرگ نگه مکن که بزغاله برد یک روز نگه کن که پلنگش بدرد. سعدی . توان به حلق فروبردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف . سعدی . کاغذ بدریدند و قلم بشکستند و ز دست زبان حرف گیران رستند. سعدی (کلیات چ مصفا ص ٢١). مردم چشمم بدرد پرده ٔ عمیا زشوق گر درآید در خیال چشم اعمی روی تو. سعدی . بدرد یقین پرده های خیال . سعدی . ابهاء؛ دریدن خانه ٔ مویین . اهماء؛ جامه دریدن و کهنه گردانیدن . تهبیب ؛ دریدن جامه . تهیب ؛ نیک دریدن . خرق ؛ پاره کردن چیزی را و دریدن . خسوف ؛ دریدن چیزی را و شکستن . خفاء؛ دریدن مشک را و گستردن آن را بر حوض . مزق، مزقة، هدملة، هرت، هرد، هرض، هم ؛ دریدن جامه را. (از منتهی الارب ). ♦ امثال : سالی هری، ماهی تری، کفش تا پاره کنی و بدری . (امثال و حکم ). ♦ از هم یا ز هم دریدن ؛ متفرق و جداکردن اجزاء چیزی را : تقاضی می کند دایم سگ نفس درونم را ز هم خواهد دریدن . ناصرخسرو (ص ٣٦٦). شه از هم درید آن خورش را بزور چو شیری که او بردرد چرم گور. نظامی . چنان از هم درید اندام آن بوم که می شد زیرزخمش سنگ چون موم . نظامی . من که گاوان را ز هم بدریده ام من که گوش شیرنر مالیده ام . مولوی . نمی ترسی ای گرگ ناقص خرد که روزی پلنگیت از هم درد. سعدی . ♦ بردریدن ؛ دریدن . از هم جدا کردن و شکافتن با آلتی برنده یا به فشار : فرودآمد و خنجری برکشید سراسر بر اژدها بردرید. فردوسی . صف دشمنان سربسر بردرد ز گیتی سوی هیچکس ننگرد. فردوسی . نهاد و ز یکدیگرش بردرید کسی در جهان این شگفتی ندید. فردوسی . فرو برد خنجر دلش بردرید جگرش از تن تیره بیرون کشید. فردوسی . چو او را چنان زار و کشته بدید همه جامه ٔ خسروی بردرید. فردوسی . دو رخ را به روی پسر برنهاد شکم بردرید و برش جان بداد. فردوسی . نگوئی چه آمدت پیش از پدر چرا بردریدت بدین سان جگر. فردوسی . رمح سماک و دهره ٔ بهرام بشکنید چتر سحاب و بیرق خورشید بردرید. خاقانی . پیش که صبح بردرد شقه ٔ چتر چنبری خیز مگر به برق می برقع صبح بردری . خاقانی . شه ا ز هم درید آن خورش را بزور چو شیری که او بردرد چرم گور. نظامی . یکی بچه ٔ گرگ می پرورید چوپروده شد خواجه را بردرید. سعدی . ♦ بردریدن پرده ٔ راز ؛ راز را آشکار ساختن . فاش ساختن راز : بیامد بگفت آنچه دید و شنید همه پرده ٔ رازها بردرید. فردوسی . ♦ پرده ٔ کسی دریدن ؛ هتک حرمت او کردن : مدر پرده ٔ کس به هنگام جنگ که باشد ترا نیز در پرده ننگ . سعدی . ♦ پرده ٔ ناموس کسی را دریدن ؛ حرمت او را بردن . هتک حرمت او کردن : پرده ٔناموس بندگان را به گناه فاحش ندارد. (گلستان سعدی ). ♦ پوست بر تن کسی دریدن ؛ پوست او را کندن . دمار از روزگار او برآوردن : چنین زندگی بدتر از مرگ اوست زمانه بدرید برتنش پوست . فردوسی . چو بشنید برتنش بدرید پوست ز دشمن نهان داشت آن هم ز دوست . فردوسی . ♦ جیب دریدن ؛ گریبان چاک زدن : به مرگ سروران سربریده زمین جیب آسمان دامن دریده . نظامی . ♦ حلق خود دریدن ؛ بسیار و سخت فریاد کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : یک مؤذن داشت بس آواز بد شب همه شب می دریدی حلق خود. مولوی . ♦ درهم دریدن ؛ بکلی متلاشی کردن : بگفت این و شمشیر کین برکشید سرا پای او پاک درهم درید. فردوسی . ♦ دریدن هنگامه ؛ برهم زدن بساط و جمعیت : هنگام صبوح موکب صبح هنگامه دریده اختران را. خاقانی . ♦ فرودریدن ؛ شکافتن . پاره کردن : ای روزرفتگان جگر شب فرودرید آن آفتاب از آن جگر شب برآورید. خاقانی . رجوع به فرودریدن در ردیف خود شود. ♦ گلوی یا نای دریدن ؛ بسی به آواز بلند خواندن یا گفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ ناموس کسی را دریدن ؛ هتک ناموس او کردن ؛ هرطَ؛ طعن کردن و دریدن ناموس کسی را. هرمطة؛ دریدن ناموس کسی را و زشت گردانیدن . (از منتهی الارب ). ب - در معنی لازم : گشوده شدن و چاک شدن . (ناظم الاطباء). پاره شدن . پاره شدن بدرازا. شکافتن بدرازا. ترکیدن . منشق شدن . انحراق . انفلاق . تخرق . وهی . (دهار) : به شاهراه نیاز اندرون سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندرسخت و گرخلاف کنی طمع را و هم بشوی بدرد ار بمثل آهنین بود هملخت . کسائی . بدرد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ . فردوسی . بتوفید کوه و بدرید دشت خروشش همی از هوا برگذشت . فردوسی . اگر هم نبرد تو باشد پلنگ بدرد برو پوست از یادجنگ . فردوسی . بدرید چنگ ودل شیر نر عقاب دلاور بیفکند پر. فردوسی . بدانست کان نیز گفتار اوست همی زو بدرید برتنش پوست . فردوسی . ملاعین حصار غور برجوشیدند و به یکپارچگی خروش کردند سخت هول که زمین بخواست درید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١١). ناگاه آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود کشتی پرشده نشستن و دریدن گرفت . (تاریخ بیهقی ص ٥١٦). مردم عام و غوغا به یکبار خروش بکردند چنان که گفتی زمین بدرید. (تاریخ بیهقی ص ٤٣٦). دلم از غم همیشه ابر دارد ازیرا زین دو چشمم سیل بارد بدرد ترسم از بس غم که در اوست بدرد نار چون پرگرددش پوست . (ویس و رامین ). فاطمیم فاطمیم فاطمی تا تو بدری ز غم ای ظاهری . ناصرخسرو. انبثاق ؛ دریدن بند آب . حرص ؛ دریدن جامه در کوفتن . (از منتهی الارب ). ♦ بردریدن ؛ دریده شدن : کمربند رستم گرفت و کشید ز بس زور گفتی زمین بردرید. فردوسی . چو از خرم بهار وخرمی دوست به گلها بردرید از خرمی پوست . نظامی . ♦ دریدن جگر از بیم ؛ زهره ترک شدن : بپیچید ضحاک بیدادگر بدریدش از بیم گفتی جگر. فردوسی . ♦ دریدن دل یا مغز ؛ کنایه از سخت ترسیدن : بدرد دل و مغزشان از نهیب بلندی ندانند باز از نشیب . فردوسی . از آواز کوسش همی روز جنگ بدرد دل شیر وچرم پلنگ . فردوسی . چو دیوان بدیدند کوپال او بدرید دلشان ز چنگال او. فردوسی . چو اسفندیاری که در جنگ او بدرد دل شیر از آهنگ او. فردوسی . ز آواز رستم شب تیره ابر بدرد دل پیل و چنگ هزبر. فردوسی . سپهدار چون گیو و گودرز و طوس بدرید دلتان ز آوای کوس . فردوسی . ♦ دریدن گوش ؛ پاره شدن پرده ٔ آن : ز لشکر برآمد بر آن سان خروش که شیر ژیان را بدرید گوش . فردوسی . زمین پر ز جوش وهوا پرخروش هزبر ژیان را بدرید گوش . فردوسی . برانگیخت اسب و برآمد خروش همی اژدها را بدرید گوش . فردوسی . سپاهی که شد دشت چون آبنوس بدرید گوش پلنگان ز کوس . فردوسی . برآمد چنان از دو لشکر خروش که چرخ فلک را بدرید گوش . فردوسی . ♦ فرودریدن ؛ واژگون شدن . منهدم گشتن : انهیار، تهور، تهیر؛ فرودریدن بنا. (از منتهی الارب ). هدم ؛ آنچه از کرانه ٔ چاه فرودریده درچاه افتاده باشد. (منتهی الارب ). رجوع به فرودریدن در ردیف خود شود. ♦ امثال : نه مشکی دریده نه دوغی ریخته . (امثال و حکم ).
دریدن . [ دُ دَ] (مص ) درویدن . (برهان ). بریدن غله . (از آنندراج ). درودن . (شرفنامه ٔ منیری ). درو کردن . (ناظم الاطباء).