دزدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دزدی . [ دُ ] (حامص ) سرقت . عمل دزد. کار دزد. (یادداشت مرحوم دهخدا). سرقت و راه زنی و بردن مال کسی را در پنهانی و بطور مکر و فریب که صاحب مال خبردار نشود، و یا گرفتن مال کسی را در بیابان و صحرا بزور. (ناظم الاطباء). اًسلال . دَمَق . (منتهی الارب ). سَرَق . سَرِقَة. سَلَّة. (دهار). عَملة. (منتهی الارب ). لُصوصة. لُصوصیة. (دهار) : اگر چه دزد را دزدی بود کار دروغش نیز هم گویند بسیار. (ویس و رامین ). گفت این مال از دزدی جمع شده است . (کلیله و دمنه ). چه سود از دزدی آنگه توبه کردن که نتوانی کمند انداخت برکاخ . سعدی . کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است . سعدی . مهاوش ؛ آنچه به دزدی و غصب برند. اًدعاث ؛ دزدی نمودن . (از منتهی الارب ). ♦ امثال : دزدی، آن هم شلغم ! (امثال و حکم ). مگر مال دزدی است ؛ بدین ثمن بخس هرگز نفروشم . (امثال و حکم ). ♦ دزدی آسیا ؛ در کتاب معارف بهأولد (ج ٢ ص ٨٨) این ترکیب بکار رفته و از سیاق عبارت چنین استنباط می شود که نوعی از بازی و شبیه درآوردن بود : اگر این آلات می ستدی تا بازی بیرون آری در سور جهان از این نمد کالبد و چوب استخوانها را از این پوستین وجود چه دزدی آسیا برون آوردی . ♦ دزدی بوسه ؛ دزدیدن بوسه . و این را در حالت خواب می توان کرد. (از آنندراج ) : دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبت است که اگر بازستانند دوچندان گردد. ؟ (از آنندراج ).