دست افشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست افشان . [ دَ اَ ] (نف مرکب ) دست افشاننده . کنایه از رقاص . (برهان ). رقاص، و به لهجه ٔ شوشتر دست اوشان گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔخطی ). رقاص و رقص کننده . (ناظم الاطباء) : خبرت نیست که در باغ کنون شاخ درخت مژده ٔ توبه شنید از گل و دست افشان شد. مولوی (از انجمن آرا). قد شمشاد دست افشان گردش بساط ارغوان گلبرگ زردش . حکیم زلالی (از آنندراج ). ◄ (ق مرکب ) مخفف دست افشانان . (یادداشت مرحوم دهخدا). در حالت دست افشانی : پای کوبان دست افشان در ثنا نازنازان ربنا احییتنا. مولوی . چو دردستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم . حافظ. ◄ با دل خوش : هرکجا دلتان کشد عازم شوید فی امان اﷲ دست افشان روید. مولوی . ◄ (اِمص مرکب ) دست افشانی . کنایه از رقص کردن . (برهان ). کنایه از حرکات و سکناتی که در حالت رقص بدست کنند. (آنندراج ). رقص کردن . (انجمن آرا). رقص . رقاصی . رقص با فشاندن دست : قد آن داری تو ای رعنا که در رقص به دست افشان نبخشی ملک پرویز. شرف شفروه (از انجمن آرا). جوانی باز می آرد بیادم سماع چنگ و دست افشان ساقی . حافظ. ♦ دست افشان کردن ؛ رقص کردن : یار ما چون گیرد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند. حافظ. ◄ (ن مف مرکب ) چیزی که به دست افشانده شود چون تخم دست افشان . (آنندراج ) : وقت حاصل نخورد غیر تأسف ممسک تخم این مزرع پیداست که دست افشان نیست . اثر (از آنندراج ).