دست بالا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست بالا. [ دَ ت ِ ] (ترکیب وصفی، ق مرکب ) حد اکثر. حداعلی . فوق . مقابل دست کم . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ دست بالا را گرفتن ؛ به حد اکثر فرض کردن . از رقم یا عدد بسیار یا مقدار گزاف یا کار مهم شروع کردن :دست بالاش را بگیریم هزار تومان و دست کمش صد تومان باید مصالح خرید. (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ دست بالا گرفتن ؛ به حد اعلا رسیدن : سوداءالمهموم و هذیان المحموم به غایت رسید و دست بالا گرفت . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ١٧). ◄ سمت بالا. (یادداشت مرحوم دهخدا). اعلای هر چیز. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ صدر مجلس . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ دامنه ٔ بالای قبا و ارخالق . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
دست بالا. [ دَ ] (ص مرکب ) غالب و معزز. (غیاث ). کنایه از غالب و مسلط. (آنندراج ). غالب و مظفر و فیروز. (ناظم الاطباء). برتر : دست بالاست کار تو که فلک زیر پایت روان همی ریزد. خاقانی . نیز چون همشیره با شروان رسید کار شروان دست بالا دیده ام . خاقانی . دل از زلفش نگه داری خیالی که هندوئی است دزد و دست بالا. ملا خیالی (از آنندراج ).